شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 4:58 عصر
بسم الله الرحمن الرحيم
رفته بودمبهشت زهرا-گلزار شهدا زيارت. هردفعه معمولا يا با يکي از بچه محل ها مي رفتم يا با يکي از اقوام. اين سري تنها بودم.
آخه تنهايي يه فاز ديگه اي داره. ديگه سرت خلوته .ميتوني بشيني يه گوشه و با هر کدوم از شهدا هر جوريکه خواستي حرف بزني.
ولي نمي دونم اين سري چي شد که توفيق حاصل نشد برم سر قبر شهيد غلامرضا زوبوني. غلام معمولا همه رو تحويل مي گرفت ولي اين سري...
يا آقا غلامرضا ديگه کلاسش پسش خدا و ملائکه رفته بالا با ماها نمي پره يا ما خيلي کثيف شديم که آقا غلام کسر شانش مياد ما رو تحويل بگيره... که صد البته دومي به مرحله صدق نزديک تره...

در ضمن مادر و برادر غلام هم سر مزارش بودن. دلم داشت ميترکيد وقتي گريه هاي بي صداي مادرشو ديدم.
هي........
وبلاگ شعله فراق برادر العبد
وبلاگ شعله فراق برادر العبد


