گزارش تصویری سایت سازمان ورزش شهرداری تهران از قهرمانی نشریه کوچه ها در جام رسانه ها رمضان ۸۸ و قرمانی که به شهید زوبونی تقدیم شد ، عکسی که اعضای تیم با یادبود شهید زوبونی به یادگار گرفته اند.گزارش تصویری سایت شهرداری
عکس مربوط به سال ۸۴ می باشد
و این عکس مربوط به سال ۸۸ است که تیم با عکس شهید زوبونی قهرمانی را جشن گرفته 
۴شنبه هفته گذشته حاج غفار زوبونی طناب دار را از گردن قاتل پسرش برداشت تا هر چه بیشتر بر بزرگی خویش صحه بگذارد ، وی که به همراه فرزندان خود حیدر ، علی و رضا شامگاه ۴ شنبه در زندان حضور یافته بودند کاری کردند که یاد غلامشان تا ابد جاویدان بماند و کلمه شهادت هر چه زیباتر بر نام غلام تکیه کند و این بود ماجرای غلامی که دوست ما بود وسرنوشتش شهادت بود، خداوند به غلامانی این گونه می نازد..... و دوستانی که در بهت حیرت ماندند از چنین دوستی.
بسم الله الرحمن الرحيم
آخه تنهايي يه فاز ديگه اي داره. ديگه سرت خلوته .ميتوني بشيني يه گوشه و با هر کدوم از شهدا هر جوريکه خواستي حرف بزني.

در ضمن مادر و برادر غلام هم سر مزارش بودن. دلم داشت ميترکيد وقتي گريه هاي بي صداي مادرشو ديدم.
وبلاگ شعله فراق برادر العبد
به گزارش ايسکانيوز، شامگاه پنجشنبه -23 فروردين86- دو پسر مسلح به داروخانه بلوار «دريا» سعادت آباد تهران حمله کردند و کلت خود را به سوي کارمندان نشانه رفتند.
دزدان سياهپوش با تهديد کارمندان داروخانه از آنان خواستند بقیه در این سایت
سالگرد شهید زوبونی پنج شنبه ۲۲فروردین ماه بعد از نماز مغرب و عشاء در مسجد قدس برگزار شد و حاج آقا پناهیان در مورد شهدا و شوخی آنها با مرگ سخنانی ایراد کرد و از شهید غلامرضا زوبونی به عنوان فردی شوخ طبع یاد کرد که مرگ خودش را به شوخی وشادی گرفت و بر خلاف بعضی از جوانان به تفریح با مرگ پرداخت و در راه شهادت و امام حسین با چهره خونین به دیدار معشوقش رفت، وی گفت : چه زیباست که با چهره ایی خونین به دیدار امام حسین (ع) بروی و سعادتی است که نصیب هر بنده ایی نمی شود و غلام رضا زوبونی درسی حسینی به تمام مردم داد .
سخنان استاد پناهیان در بین مردم از جایگاهی خاصی برخودار بود و شور حال خاصی به جماعت بخشید . پس از آن دعای کمیل با جمعیتی باور نکردنی در مسجد قدس برگزار شد و مثل سال قبل وشب شهادت غلام رضا ، امیر سفر نژاد مردم را با صدای زیبایش به فیض رساند و پایان مراسم با جمعیتی غیر قابل توصیف برگزار شد.
در ضمن مستندی که این روزها از شهید زوبونی از شبکه دو پخش می شود به جمع علاقه مندان و طرفداران او افزوده است.
حاج آقا پناهیان در کنار عکس شهدای مسجد قدس
بچه ها و دوستان صمیمی غلام رضا زوبونی در کنار .. حالا دیگر پوسترش
با خودم فکر می کنم اگر شهید آوینی امروز در این زمانه می بود هنوز به این باور داشت که هنوز کسانی هستند که بمیرند قبل از آنکه بمیرانندشان!
مگر می شود...
داشتم به این جمله فکر می کردم که وارد کوچه دانشکده شدم...
یک حجله با چراغ های رنگی روشن...
یک تصویر آشنا میان آن چراغ های روشن ونگاهی که به سوی یک ضریح غریب شش گوشه بود، از دیدن تصویر شوکه شدم!!!
تصاویر مبهمی از سفر جنوب جلوی چشم هایم ردیف شدند و یک صدای سفید توی سرم پیچید:
"آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
ما آمدیده بودیم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم"
وبعد از دیدن یک واژه مرا به خودم آورد:"شهید"
شهید؟!
با بغضی که گلویم را می فشرد وارد ساختمان شدم، یک میز با همان عکس که این بار با یک چفیه و یک قرآن تزیین شده بود.............
.
.
.
.
.
کلمات توی ذهنم دایره وار می چرخند...شب جمعه...حال خوب بعد از دعای کمیل...فریاد کمک از سمت داروخانه ی نزدیک مسجد...شتاب غلامرضا برای کمک با ذکر یا غیاث المستغیثین...
صدای شلیک گلوله ...ویک پیکر....
بچه ها قرار می گذارندکه به مجلس ختم بروند ومن به دنبال جواب سوالم !
از مسجد که بیرون می آیم چند تا بچه گل فروش خیابانی گل هایشان را پای عکس شهید زوبونی می گذارند ومیروند. علت را که می پرسم یکی از آنها با بغضی کودکانه می گوید:"عمو غلامرضا تابستانها برایمان بستنی می خرید گاهی هم برایمان غذا می آورد."
چه سعاتی که حتی بچه های کوچک هم به خاطر نبودنت بغض می کنند....
چه برازنده ی توست پوشیدن لباس شهادت که با قرآن بزرگ شدی، چفیه سجاده ات بود و صاحب ضریح شش گوشه آرمانت:به راستی که در باغ شهادت هنوز هم باز است.....
خواستم مطلب جدید بذارم که یک دفعه چشمم به این خاطره که متعلق به یکی از دوستان شهید زوبونی بود افتاد می بینی هنوز چشماتو روهم نذاشتی یک سال گذشت....یک سال...
هنوز شعر ابتدایی اعلامیه ات یادم نمی ره:
"او که عشق از رخش هویدا بود
دیده اش محو روی مولا بود
هم غلام غریب غربت طوس
هم غلام حسین زهرا بود"
تو خیلی خوب بودی به خاطر همینم خدا تورو خیلی زود برد پیش خودش...
یا حق
از حضرت امیر نقل است چنان برای دنیایت بر نامه ریزی کن که انگار تا ابد زنده ایی و آنگونه به یاد آخرت باش که گویی دمی دیگر را نخواهی دید.غلام مصداق روشن این کلام بود آرزوی شهادت می کرد اما دانشجوی برتر حسابداری بود.
یادش بخیر نوروز پارسال برای آخرین بار زیارتش کردم.عازم سفر بودیم جلوی در با برادرانم دیده بوسی کردتازه از شلمچه و جبهه های جنوب برگشته بود.
و اما این روحیه داغ از مظلومیش بود که پیشانی اش را گلگون کرد.هیچ کس نمی تواند تصور کند بانویی سالخورده فریاد بزند دزد دزد و غلامرضا دست روی دست بگذارد.
سخن کوتاه می کنم هیچ کدام از این قلم زنی ها او را به ما باز نمی گرداند.
این داغ ما را که از دوستان و همکارانش بودیم از پا انداخته است دعا کنید خدا به مادرش صبر بدهد.
نون میم آ
مسئول وقت تحریریه نشریه کوچه ما
صحبت های سید جواد طباطبایی معلم و نویسنده طنز در مورد شهید زوبونی که مدتی همکار شهید زوبونی بود. مصاحبه ایی ازوی در یکی از مجلات چاپ شده است که که نظر شما را به نکاتی از آن جلب می کنم.
انسان باید در مقابل اطرافیانش احساس مسولیت کند وباید کاری بکند همانطور که ریز علی با آتش زدن پیراهنش جلوی قطار را گرفت ، شهید حسین فهمیده با نارنجک تانک دشمن بعثی را نابود کرد وشهید زوبونی که جلوی فرار آن سارق را گرفت ، خیلی ها وقتی ماجرای شهید زوبونی را می شنیدند می گفتند برای چی خودش رو درگیر کرد ؟ مگر پول او را دزدیده بودند ؟ اما او در آن لحظه به ندای وجدانش پاسخ داد وبه فریادهای زنی که فریاد می زد کمکم کنید پول هایم را دزدیدند جواب داد ودزد را گرفت ولی شریک دزد او را از پای در آورد ! خدا رحمتش کند هر وقت در دفتر مجله می آمدم از من طلب لطیفه های جدید می کرد .
وی در جایی دیگر از سخنانش بقیه عابرین آن روز خیایان را مثال زده است که با خود می گفتند به ما چه مربوط است که خودمان را درگیر کنیم ولی شهید زوبونی با تفکری جدید ریشه ایی جدید تر در بین مردم را انداخت.
نکته:غلام رضا زوبونی نه تنها بر روی جوانان بلکه بر روی پدران ما و بزرگتران این جامعه تاثیر گذاشت که همه این گونه از شهامتش یاد می کنند. یادش گرامی سال پیش این موقع همه را به اردوی مناطق جنگی دعوت می کرد و می گفت نیایی از دستت میره .
امشب وقتی به منزل رسیدم و خبر اعدام قاتلین در محل شهادت غلام رو شنیدم بد جور دلم گرفت جوری که مثل ۲۳ فروردین کذایی شدم و اشک از چشمانم سرازیر شد که خدایا با ما چه کردی یکدفعه، این زوبونی که بود که بر سر راه ما قرار دادی خدایا خود را نمی یابم هر چه بر اطراف می نگرم باز هم
نیست کسی به نشانی خودم ، یعنی من دوستی به این مشخصات داشته ام یعنی من هم به زیر نگاه تو هستم خدا شکرت ، چرا شکرت ؟ چون دوستی به من دادی که خیلی چیزها رو هم در حیات هم پس شهادت به من آموخت .
خدا تو که هستی که با بندگانت این گونه با اسرار رفتار می کنی چیزی رو یکدفعه به ما نمی گی ولی به مرور زمان خیلی از مسائل رو به ما انسانهای خطاکار می آموزی خدایا شکرت چرا شکرت؟ چون من فهمیدم پیروزی خون بر شمشیر یعنی چه . خدا از تو می خواهم یاد شهدا همیشه در ذهن من باقی بماند و شفاعت شهیدان در روز جزاء یاور ما باشد .
شهدا شرمنده ایم؟ نه ما بیچاره ایم نه شرمنده در مقابل شما ما بیچاره ایم مثل یک انسان فلک زده..........
محرم نزدیک است و جای تو خالی و این گونه بگویم زیبا تر است
عشق شهدا بر دلم یاد حسین(ع) بر سرم
شهادت دعوتی است به همه ی عصرها وبه همه ی نسلها که اگر می توانی بمیران واگر نمی توانی بمیر
...چند روز پیش وقتی داشتم با یکی از دوستانم صحبت می کردم ناخودآگاه حرف از شهید زبونی ووبلاگ شهید زوبونی شد بعد از کلی یاد خاطرات و افسوس خوردن از اینکه چقدر زود از دستش دادیم دوستم بهم گفت: چرا تو وبلاگتون از خود شهید زوبونی چیزی نمی گی؟ چرا از روحیات.اخلاقیات و خاطرات آن شهید بزرگوار مطلبی نمی نویسی؟وقتی که این صحبت هارو می کرد بدون اینکه بخوام تمامی خاطرات شهید زوبونی مثل یه فیلم سینمایی ازجلوی ذهنم گذشتن قطره اشکی بود که تو چشمام حلقه زد ناگهان رفتم به یک سال ونیم پیش . به اون زمانی که با کلیه ی دوستامون رفته بودیم جنوب اولین سفر جنوبت بود .اون موقع هیچ کس تورو نمی شناخت.یادته چقدر زحمت می کشیدی !یادته روز اول دوکوهه بودیم وقتی برای صبحانه خوردن می رفتیم. تو به همه ی بچه ها صبحانه می دادی و آخر سر وقتی همه می رفتند تنهایی صبحانه می خوردی.یادته تو اروند کنار کفش یکی از بچه ها رفته بود تو باتلاق با اینکه آدم های زیادی اونجا بودن اما تو بودی که دستت رو تا آرنج کرده بودی تو گل ولای تا کفشش رو دربیاری .من که همینجوری هاج و واج فقط به تو نگاه می کردم
!شلمچه آه شلمچه همه ی آدم ها فرسنگ ها فرسنگ می یان پیش تو که غروبت رو ببینن.که دیگه تیر آخرشونو بزنن و اون چیزی رو که از خدا می خوان وتا حالا نگرفتن والان بگیرن!اما یادته تو شلمچه تو دنبال گرفتاریه یکی ازبچه هایی بودی که مشکل حادی براش پیش اومده بود و اصلآ تو مراسم و دعا شرکت نکردی!و من دلم خیلی سوخت چون توشلمچه رو خیلی دوست داشتی اما
...یادته تو فکه روز آخر.تو اون آفتاب داغ که همه فرار می کردند و دنبال یه سایه می گشتند که برن زیرش حتی سایه اتوبوس! تو بدون هیچ ادعاو سر وصدایی می رفتی و بسته های غذا رو می اوردی.بدون اینکه کسی به تو بگه
!آه ای خدا هیچ وقت اون دو رکعت نمازی رو که تو طلاییه خوندی رو یادم نمی ره.چه قدر خالص بود چه قدر بی ریا بود.اوج اخلاص و می شد تو نمازت دید!اصلآ برات مهم نبود بچه ها روی تو چه فکری می کنند تو واقعآ عشق می کردی با خدا
...یادته می گفتی رفتن ما به جنوب نه به دست اجازه ی پدر ومادره.نه حتی قسمته! بلکه می گفتی این یه دعوته ! یه دعوت از طرف شهدا
!یادته یکی از یادگاری های سفرمون یه پلاک به اسم خودمون بود از وقتی که گرفتیش یه لحظه از خودت دورش نمی کردی همیشه تو گردنت بود
...هر چی از خالص بودنت بگم کم گفتم . خیلی کم
...یه زمانی فکر می کردم این جور حرف ها شعاره.این طور حرف زدن همه تعریف و تمجیده. اما حالا می فهم که این حرف ها واقعیته. حقیقته.ولی ای کاش این واقعیت رو قبل از رفتنت متوجه می شدیم تا حداقل قدر تو رو بیشتر می دونستیم بیشتر باهات بودیم. حتی بیشتر نگاهت می کردیم
...پس من دراین لحظه که نوشته ام را به پایان می رسانم لبخند می زنم
...یک زمان باید سخن گفت وزمانی دیگر باید از سخن گفتن دست کشید.من این پاییز وزمستان را در سکوت سپری خواهم کرد. زیرا تنها در سکوت است که می توان به گلهای سرخ نزدیک شد
.من نسبت به مکانی که تودر آن هستی هیچ تردیدی ندارم
:تودر قلب گلهای سرخ پنهانی
...وآن هنگام که بر سر مزارت می آیم
...آری هنگامی که بر سر مزارت می آیم. با خود می گویم که تو اینجایی شاید دوسه متر زیر پای من. اما وقتی روی برمی گردانم تو را در دامنه ی وسیع چشم انداز و در زیبایی مسخ کننده ی زمین و آسمان می بینم. تو در پهنای این افق نمایانی و من هر گاه به آرامگاهت پشت می کنم تو را می بینم
...آب عشق و عقل با هم در یک جوی نمی رفته است.عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند:بل عدل آن است که معشوق می کند.عاقلان چون گرفتار بلا شوند گویند: شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد. اما عاشقان چون در معرکه ی بلا درآیند گویند
:اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
یا حق
شهید «غلامرضا زوبونی» دانشجوی سال آخر رشته حسابداری در دانشگاه آزاد اسلامی تهران شمال و عضو شورای بسیج این دانشگاه (در مسئولیت معاونت طرح و برنامه و مالی) شب جمعه، 23فروردین ماه سال جاری، در خیابان دریا، واقع در چهارراه سعادت آباد (جنب مسجد قدس) هنگام تعقیب سارقین مسلح، توسط یکی از آنان مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
غلامرضا زوبونی، 26ساله که از بسیجیان فعال شهرک قدس (پایگاه شهید حافظی) نیز بود هنگام انتقال به بیمارستان مدرس جان به جان آفرین تسلیم کرد و به شهادت رسید. پیکر پاک این بسیجی مخلص روز یکشنبه 26فروردین ماه در میان جمع کثیر تشییع کنندگان تا بهشت زهرای تهران بدرقه شد و در جوار مزار پاک شهید «عبدی» به خاک سپرده شد.



