تبليغاتX
شهید امر به معروف زوبونی

شهید امر به معروف زوبونی

شهادت 23فروردین 1386 روبروی مسجد قدس شهرک قدس تهران براثر درگیری با سارقان مسلح به دیار عاشقان شتافت

هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشا حیات آنانند که چنین مرده اند.هنر یاد بهشت است و نوحه ی انسان در فراق،هنر (در زبان غربت) بنی آدم است، در فرقت دارالقرار و از همین روی همه با آن انس دارند.

ويژه اولين سالگرد دانشجوي بسيجي شهيد غلام رضا زويوني


با خودم فکر می کنم اگر شهید آوینی امروز در این زمانه می بود هنوز به این باور داشت که هنوز کسانی هستند که بمیرند قبل از آنکه بمیرانندشان!
مگر می شود...
داشتم به این جمله فکر می کردم که وارد کوچه دانشکده شدم...
یک حجله با چراغ های رنگی روشن...
یک تصویر آشنا میان آن چراغ های روشن ونگاهی که به سوی یک ضریح غریب شش گوشه بود، از دیدن تصویر شوکه شدم!!!
تصاویر مبهمی از سفر جنوب جلوی چشم هایم ردیف شدند و یک صدای سفید توی سرم پیچید:

"آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
ما آمدیده بودیم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم"
وبعد از دیدن یک واژه مرا به خودم آورد:"شهید"
شهید؟!
با بغضی که گلویم را می فشرد وارد ساختمان شدم، یک میز با همان عکس که این بار با یک چفیه و یک قرآن تزیین شده بود.............
.
.
.
.
.
کلمات توی ذهنم دایره وار می چرخند...شب جمعه...حال خوب بعد از دعای کمیل...فریاد کمک از سمت داروخانه ی نزدیک مسجد...شتاب غلامرضا برای کمک با ذکر یا غیاث المستغیثین...
صدای شلیک گلوله ...ویک پیکر....

بچه ها قرار می گذارندکه به مجلس ختم بروند ومن به دنبال جواب سوالم !
از مسجد که بیرون می آیم چند تا بچه گل فروش خیابانی گل هایشان را پای عکس شهید زوبونی می گذارند ومیروند. علت را که می پرسم یکی از آنها با بغضی کودکانه می گوید:"عمو غلامرضا تابستانها برایمان بستنی می خرید گاهی هم برایمان غذا می آورد."
چه سعاتی که حتی بچه های کوچک هم به خاطر نبودنت بغض می کنند....
چه برازنده ی توست پوشیدن لباس شهادت که با قرآن بزرگ شدی، چفیه سجاده ات بود و صاحب ضریح شش گوشه آرمانت:به راستی که در باغ شهادت هنوز هم باز است.....


خواستم مطلب جدید بذارم که یک دفعه چشمم به این خاطره که متعلق به یکی از دوستان شهید زوبونی بود افتاد می بینی هنوز چشماتو روهم نذاشتی یک سال گذشت....یک سال...
هنوز شعر ابتدایی اعلامیه ات یادم نمی ره:
"او که عشق از رخش هویدا بود
دیده اش محو روی مولا بود
هم غلام غریب غربت طوس
هم غلام حسین زهرا بود"
تو خیلی خوب بودی به خاطر همینم خدا تورو خیلی زود برد پیش خودش...
یا حق


+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 14:55  توسط پائیز  | 

در سرزمين گلبرگ هاي پرپر شده شقايق،همراه با سبزه ها ، همنوا با ناله نسيم وجاري اشك شبنم ،رو به قبله لاله ها بايد سلام كرد.

بايد سلام كرد بر آناني كه در آخرين فراز زيارت نامه خود به زيارت سبزترين سيرت وسرخ ترين صورت تاريخ نايل شدند.

بايد سلام كرد.بر زمزمه ي جاري رود ها ورمل هاي روان به خون آغشته ، با پاي برهنه كه اين وادي طور شهيدان است.«فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي»

واذن دخول گرفت از شاهدان سرزميني كه سرود توحيد را در عصر هجمه كفر وشرك فرياد زدند:«اادخل يا انصار روح الله»

و بايد سلام كرد به آخرين سلام آنان،‌سلامي كه تا پاسخي نشنيدند يك گام به جلو نگذاشتند «اشهدانك تسمع كلامي وتردسلامي»

بايد سلام كرد به آخرين خداحافظي آنان،خداحافظي با عالم خاك در پشت خاكريزهايي كه مرز ميان دنيا وآخرت بود.خداحافظي اي كه امر به معروف ونهي از منكر رادر عينيت جامعه جاري ساخت.«اشهد انكم قدامرتم بالمعروف ونهيتم عن

المنكر»

بايد سلام كرد به اشك هاي جاري مناجات برگونه هاي خاكي و خونين،كه خط فرداي جوانان اين سرزمين را با زيباترين مركب عشق،بر زيباترين تابلو هستي به تماشا مي گذارد.

بايد سلام كرد بر دست هاي بريده شده،برانگشت هاي جدا شده از دست،انگشت هايي كه راه هدايت را هنوز نشانه اند،بر انگشترهاي بي انگشتي كه كه نام «كشتي نجات اين امت»بر نگين آنان حك شده است.

بايد سلام كرد بر پوتين هاي بي پا،به پاهايي كه بند پوتين آنان تا مقصد آسمان گشوده شد،به رد پاي سبز آنان در هروله جست وجوي آب از سراب كه جاده «طريق وسطي» را از «يمين وشمال مضله» براي هيشه نمايان ساخت.

بايد سلام كرد بر سرهاي سرخ بي كلاه،به كلاه هاي سبز بي سري كه تا ابد آشيانه آرام ياكريم ها شد،سرهايي كه هر كس هواي «هم سري»‌با آنان را دارد هرگز كلاه دنيا پرستي بر سرشان نخواهد رفت.

بايد سلام كرد بر سينه هاي سوخته در سنگرها،به سينه هاي سترگ سنگرهايي كه هزاران مرزوراز ومناجات پرستوهاي مهاجر را براي نسل هاي آينده در خود به امانت دارند.

بايد سلام كرد بر پيشاني هايي كه بوسه گاه گلوله شد،بر پيشاني بندهاي سبزسرخ كه نماز را اقامه كرد و هر سنگ كوچك اين سرزمين را مهر و هر قطعه ايران را به سجاده نماز بدل كرد.«اشهد انكم قداقمتم الصلاه»

بايد سلام كرد برقطارهاي فشنگي كه تسبيح شد،تسبيحي كه با رها شدن هر دانه آن، نواي «اني سلم لمن سالمكم وحرب لمن حاربكم» زيارت عاشورا را بر لبان هر كوچك وبزرگ جاري كرد.

بايد سلام كرد بركوله پشتي هاي پر از پرواز،كه مرز ميان آسمان و زمين ودنيا وآخرت را با پرهاي سوخته طي كرد وروح پرواز وشهادت طلبي را آرزوي هر جوان ساخت .

بايد سلام كرد بر پلاك پيكرهاي قطعه قطعه شده كه شماره وشناسنامه يك شهاب شد وهر كوچه و خيابان شهرمان را تا ابد ستاره باران كرد.

بايد سلام كرد بر لب هاي سيراب از عطش عشق،برقمقمه هاي بي آبي كه هر بهار،هزاران تشنه را سيراب خود مي كند.

بايد سلام كرد بر چفيه،بيرق هميشه جاودان جبهه هاي خميني.

وبايد سلام كرد بر چفيه اي كه همواره بردوش علمدار نهضت خميني است.... .

عقل به ماند مي خواندو عشق به رفتن...واين هردورا خدا آفريده است و وجود انسان در آوارگي و حيرت ميان عقل وعشق معنا مي شود. رنج،مفتاح الخزائن غيب است ونه عجب اگر راه حق محفوف در بلايا ودشواري ها است.

سر مبارك امام عشق بر بالاي ني رمزي است بين خدا و عشاق...يعني اين است بهاي ديدار.

يا حق

+ نوشته شده در  86/11/05ساعت 15:12  توسط پائیز  | 

من هم در این شهر غریبم.

طوفانی نیز مرا آواره کرده است.

مرا نیز در این بی آشیانی خود شریک کن.

من نیز چون تو آشیانی ندارم.

من نیزمرغ سرزمین گمشده ای هستم.

پرستوی مسافری هستم...

بعد از مدت ها

سلام...

شاید این مطلب با مطالب قبلی کاملآ فرق داشته باشه.که مطمئنم فرق داره...

شاید این مطلب اصلآ برای شهید زوبونی نباشه.از خاطراتش نباشه. اصلآ در مورد شهید نباشه.اما این دفعه این مطلب در مورد پاییزه. خود پاییز. پاییزی که مثل نسیم اومد حالا مثل باد داره می ره. آره پاییز داره می ره و حالا هم این مطلب رو گذاشته که از همتون حلالیت بطلبه و طلب بخشش کنه و به خاطر تمام بدی هایی که توی این دوران کوتاه به شما کرده از شما معذرت بخواد....

می دونم .می دونم شاید هر دفعه که به این وبلاگ سر می زدین اصلآ با خودتون فکر نمی کردین که چرا پاییز دیگه کامنت نمی ذاره.دیگه چرا سر نمی زنه.آخه پاییز......

اصلآ ولش کنید...

خلاصه پاییز داره می ره .شاید دیگه نوشته هاشو توی این وبلاگ نبینین وچه خوب..مگه نه..............؟؟؟؟؟؟!!!

شقایق کینه تو قلبش نداره

ولی بادشمنش سازش نداره

آره.کوتاه عمرش زیر رگبار

آخه گل طاقت ترکش نداره

دلیل موندنش تو قلبا اینه

که خونش تو رگ این سرزمینه

هزاران ساله که قصه اش تو عالم

داره گل می کنه سینه به سینه

نمی شه عطر صحرا رو بگیرن

نمی شه موج دریا رو بگیرن

از اونا که بشن عادت نکردن

نمی شه شوق فردارو بگیرن

اگه دنیا مثل زندون لاله ست

اگه رو خاک ما بارون لاله ست

اگه خون آبروی این دیاره

شقایق خواهر همخون لاله ست...

راستی یکی از خاصیت های پاییز اینه که تو اوج می یاد پایین مثل غلام رضا......

خداحافظ

حلالم کنید

یا حق

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت 12:21  توسط پائیز  | 

شهادت دعوتی است به همه ی عصرها وبه همه ی نسلها که اگر می توانی بمیران واگر نمی توانی بمیر...

چند روز پیش وقتی داشتم با یکی از دوستانم صحبت می کردم ناخودآگاه حرف از شهید زبونی ووبلاگ شهید زوبونی شد بعد از کلی یاد خاطرات و افسوس خوردن از اینکه چقدر زود از دستش دادیم دوستم بهم گفت: چرا تو وبلاگتون از خود شهید زوبونی چیزی نمی گی؟ چرا از روحیات.اخلاقیات و خاطرات آن شهید بزرگوار مطلبی نمی نویسی؟وقتی که این صحبت هارو می کرد بدون اینکه بخوام تمامی خاطرات شهید زوبونی مثل یه فیلم سینمایی ازجلوی ذهنم گذشتن قطره اشکی بود که تو چشمام حلقه زد ناگهان رفتم به یک سال ونیم پیش . به اون زمانی که با کلیه ی دوستامون رفته بودیم جنوب اولین سفر جنوبت بود .اون موقع هیچ کس تورو نمی شناخت.یادته چقدر زحمت می کشیدی !یادته روز اول دوکوهه بودیم وقتی برای صبحانه خوردن می رفتیم. تو به همه ی بچه ها صبحانه می دادی و آخر سر وقتی همه می رفتند تنهایی صبحانه می خوردی.یادته تو اروند کنار کفش یکی از بچه ها رفته بود تو باتلاق با اینکه آدم های زیادی اونجا بودن اما تو بودی که دستت رو تا آرنج کرده بودی تو گل ولای تا کفشش رو دربیاری .من که همینجوری هاج و واج فقط به تو نگاه می کردم!

شلمچه آه شلمچه همه ی آدم ها فرسنگ ها فرسنگ می یان پیش تو که غروبت رو ببینن.که دیگه تیر آخرشونو بزنن و اون چیزی رو که از خدا می خوان وتا حالا نگرفتن والان بگیرن!اما یادته تو شلمچه تو دنبال گرفتاریه یکی ازبچه هایی بودی که مشکل حادی براش پیش اومده بود و اصلآ تو مراسم و دعا شرکت نکردی!و من دلم خیلی سوخت چون توشلمچه رو خیلی دوست داشتی اما...

یادته تو فکه روز آخر.تو اون آفتاب داغ که همه فرار می کردند و دنبال یه سایه می گشتند که برن زیرش حتی سایه اتوبوس! تو بدون هیچ ادعاو سر وصدایی می رفتی و بسته های غذا رو می اوردی.بدون اینکه کسی به تو بگه!

آه ای خدا هیچ وقت اون دو رکعت نمازی رو که تو طلاییه خوندی رو یادم نمی ره.چه قدر خالص بود چه قدر بی ریا بود.اوج اخلاص و می شد تو نمازت دید!اصلآ برات مهم نبود بچه ها روی تو چه فکری می کنند تو واقعآ عشق می کردی با خدا...

یادته می گفتی رفتن ما به جنوب نه به دست اجازه ی پدر ومادره.نه حتی قسمته! بلکه می گفتی این یه دعوته ! یه دعوت از طرف شهدا!

یادته یکی از یادگاری های سفرمون یه پلاک به اسم خودمون بود از وقتی که گرفتیش یه لحظه از خودت دورش نمی کردی همیشه تو گردنت بود...

هر چی از خالص بودنت بگم کم گفتم . خیلی کم...

یه زمانی فکر می کردم این جور حرف ها شعاره.این طور حرف زدن همه تعریف و تمجیده. اما حالا می فهم که این حرف ها واقعیته. حقیقته.ولی ای کاش این واقعیت رو قبل از رفتنت متوجه می شدیم تا حداقل قدر تو رو بیشتر می دونستیم بیشتر باهات بودیم. حتی بیشتر نگاهت می کردیم...

پس من دراین لحظه که نوشته ام را به پایان می رسانم لبخند می زنم...

یک زمان باید سخن گفت وزمانی دیگر باید از سخن گفتن دست کشید.من این پاییز وزمستان را در سکوت سپری خواهم کرد. زیرا تنها در سکوت است که می توان به گلهای سرخ نزدیک شد.

من نسبت به مکانی که تودر آن هستی هیچ تردیدی ندارم:

تودر قلب گلهای سرخ پنهانی...

وآن هنگام که بر سر مزارت می آیم...

آری هنگامی که بر سر مزارت می آیم. با خود می گویم که تو اینجایی شاید دوسه متر زیر پای من. اما وقتی روی برمی گردانم تو را در دامنه ی وسیع چشم انداز و در زیبایی مسخ کننده ی زمین و آسمان می بینم. تو در پهنای این افق نمایانی و من هر گاه به آرامگاهت پشت می کنم تو را می بینم ...

آب عشق و عقل با هم در یک جوی نمی رفته است.عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند:بل عدل آن است که معشوق می کند.عاقلان چون گرفتار بلا شوند گویند: شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد. اما عاشقان چون در معرکه ی بلا درآیند گویند:

اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

یا حق

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 20:21  توسط پائیز  | 

سلام بر خدا و شهیدان خدا وبندگان پاک و مخلص او.

بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز آزارم می دهد برای رهایی از این زجر به این نتیجه رسیده ام وآن در این جمله خلاصه می شود:

خدایا عاشقم کن.

از این که بنده ی بد وگنه کار خدایم سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم آرزوی مرگ میکنم ولی باز چاره ام نمی شود.به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم جز اینکه دلم را به دو چیز خوش کرده ام:

یکی اینکه با این همه گناه دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند.پس لابد دوستم دارد وسر به سرم می گذارد. هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم واحساسش نمی کنم اگر چنین نبود پس چرا مرا به این جا آورد؟

دوم اینکه قلبی رئوف و مهربان دارم وبا همه ی بدی هایم بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم. بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.

پس ای پروردگارمن!اگر دوستم داری که مرا به این جا آوردی پس مرا به آرزویم که ... برسان و یابه این خاطرکه نمی توانم باعث رنجش کسی شوم پس بیاو مرا مرنجان و خشنودم کن ومرابا خودت ... . دنیا برای ضعیف نفسان یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم وای برما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او در این گرداب هلاک گردد.

ای حسین!

ای مظلوم کربلا!

ای شفیع لبیک گویان!ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار دراین گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا.... .

بسیار بدو ضعیفم ودر مقابل گناه یارای مقاومت ندارم زیرا هنوز نشناختمت وحتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها وآسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم ودر راه شناختت سختی کشم سختی ای که پر از شیرینی و لذت است ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.

خالقا!تورا به خودت قسم تورا به پیامبران وامامان زجر کشیده و معصومت قسم بسیار عاشقم کن. اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد .

همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

اگر چنین کنی دیگر هیچ نخواهم چون همه چیزدارم.می دانم اگر چنین کنی از این بند رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .

خدایا!دل شکسته ومهربانم را مرنجان. تو خودت گفتی که به دل شکستگان نزدیکم من نیز دل شکسته دارم .ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم واین درددل نمی دانم چه بگویم این تجربه ی تلخ ویا این وصیت نامه یا این پیام ویا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید اگر من به آرزویم رسیدم ودل از این دنیا کندم بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند البته در این امر شکی نیست ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده ی گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.

یارب زکرم برمن درویش نگر

برمن منگر بر کرم خویش نگر

هر چند نیم لایق بخشایش تو

بر حال من خسته دل ریش نگر

حال که به عینه دیدید شمارا به خدا قسم عاجزانه التماس واستدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید زار زار گریه کنید وامیدوار به بخشایش و کرمش باشید وبا او آشتی کنید زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید دیگر مال خودتان نیستیدو مال او می شوید دیگر هر چه می کند او می کند و هر کجا می برد او می برد ولی در این راه آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج همانند مظلوم کربلا حسین وپیامدار او زینب باشید هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله خداگونه شدن مشقات و مصائب دارد. زیرا کلیدش ونشانش همین است ودر عوض آن چیز که برای شما می ماند وآن بسیار عظیم و شیرین است.

در راه طلب پای فلک آبله دارد

این وادی عشق است ودو صد مرحله دارد

دردو غم ورنج است وبلازادره عشق

هر مرحله صد گمشده این قافله دارد

صد مرحله را عشق به یک گام رود لیک

در هر قدم این رحم کند صد تله دارد

گر دست مرا جاذبه ی عشق نگیرد

فریادنه جان زاد و نه دل راحله دارد

خدایا!عاقبت به خیرمان کن . خدایا!آبروی مارا نریز و گناهان ما ببخش.آمین یا رب العالمین .

بنده ی مخلص و گنه کار امیر حاج امینی

شنبه ۷/۴/۶۵ ساعت ۵ بعد از ظهر

مطمئنم که هزاران بار این وصیت نامه را خواندید شاید براتون تکراری هم باشه اما می خوام اینو بپرسم بعد از خوندن این وصیت نامه چه چیزایی یاد گرفتید؟ یا بهتر بپرسم چقدر سعی کردین که به حرف های این شهید بزرگوار عمل کنید؟ فقط یه لحظه پیش خودتون فکر کنید فقط یه لحظه ....

هیچ وقت روز ۲۷ فروردین ۸۶ درست زمانی که فقط یک روز از خاک سپارید گذشته بود رو یادم نمی ره . دم غروب بود خیلی خلوت بود هیچ کس نبود تنهای تنها تو گلزار. عکست هم تو دستم بود زار می زدم گریه میکردم بعدش اومدم پیش همین شهید بزرگوار حاج امینی عکستو بهش نشون دادم بهش معرفیت کردم بهش گفتم هوا تو داشته باشه مواظبت باشه نزاره غریب بمونی خلاصه کلی ....

ببین ما دوستات چقدر دوستت داریم پس تو هم مارو دوست داشته باش بیاو هر چه زودترمارو با خودت ببر اینجا بدون تو صفایی نداره زودتر بیا....

بگذاریدو بگذرید ببینیدو دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...

یا حق

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت 1:36  توسط پائیز  | 

یاهو

واقعه ی شهادت تو تمام وجود مرا در هم ریخت...

تمام وجودم .جز قلبم را.                                          

آن قلبی که تو ساختی وهنوز می سازی .قلبی که تو هنوز درنبودت هم با دست های گم شده ات به آن

شکل می دهی و با صدای گم شده ات آن را به آرامش دعوت می کنی وبا خنده های گم شده ات به آن روشنی می بخشی...

خدایا:

همیشه می خواستم که شمع باشم بسوزم. نور بدهم ونمونه ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت درمقابل ظلم باشم. می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را درراه خدا به دوش بکشم. می خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می خواستم فریاد شوق وزمین و آسمان را با فداکاری وآسمان پایداری خود بلرزانم. می خواستم میزان حق وباطل باشم ودروغگویان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. می خواستم آنچنان نمونه ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ وراست نماند. طریق مستقیم روشن صریح و معلوم باشد و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد وراه فرار برای کسی نماند...

خدایا: 

تورا شکر می کنم که دریا را آفریدی کوه ها را آفریدی و من می توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم وتا افق بی نهایت به پیش برانم و بدین وسیله ازقید زمان ومکان خارج شوم وفشار زندگی را ناچیز نمایم...

خدایا:

تورا شکر می کنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم ودرک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیبایی هایت را پرستش زیبایی را جزیی از پرستش ذاتت بدانم ...

خدایا:

تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم . تو مرا آه کردی که از سینه ی بینوایان ودردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم. تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی ودر کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی....

خدایا:

تو پوچی لذات زود گذررا عیان نمودی تو پایداری روزگار را نشان دادی. لذت مبارزه را چشاندی . ارزش شهادت را آموختی .... 

خیلی دوست داشتم تو مطلب جدید از خاطرات شهید زوبونی می گفتم اما نمی دونم چرا؟ امشب یاد جنوب افتادم و دلم یاد دو کوهه و شلمچه و فکه و طلاییه وجاهای دیگه رو کرد به خاطر همینم رفتم سراغ اون یادگاری هایی که از جنوب با خودم آورده بودم همین طور که داشتم نگاه می کردم یه یادداشتی رو پیدا کردم که از مناجات های یه شهید بزرگوار با خدای خودش بود به همین خاطر غنیمت دونستم  و حیفم اومد این مناجات خالصانه ی این شهید رو تو وب نیارم امید وارم که با خوندنش اون چیزی رو که باید از شهدا بگیریم رو به دست بیاریم چرا این سخنان حرف دل تمامی شهداست....                                   ان شاءالله

یا حق 

+ نوشته شده در  86/07/16ساعت 0:59  توسط پائیز  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

الصلوة والسلام سید الانبیاء والمرسلین ابی القاسم محمد صل الله علیه وآله الطیبین الطاهرین

بنا به روایتی امشب لیلةالقدراست  ولیلةالقدر شبی که سرنوشت انسانها در آن معین می شود. در این شب نوشته می شود که چه کسی حر ریاحی است وچه کسی ابن سعد.هم چنان که می دانیدلحظات باریک وحساسی درزندگی انسانها وجود دارد که بایک تصمیم بایک اراده راه خود را مشخص می کند که جهنمی است یا بهشتی.واین از سخت ترین لحظاتی است که برای یک انسان در زندگی اودست می دهد .گاه گاهی ممکن است این شب ـلیلة القدرـ دروسط صحنه ی معرکه برای انسانی دست بدهد ممکن است شخص دربازار باشد درپادگان باشد درسر کار خودحاضر باشد.آن جایی که باید تصمیم بگیرد وراه خود را یکسره کند این طرف یا آن طرف آن جا لیلة القدر است.وقرآن کریم در ماه مبارک مقدس رمضان بر نبی اکرم نازل می شود وراه خیر وشر را برای انسان ها مشخص می کندوبه طور کلی برای همه ی انسانها لیلةالقدر به شمار می رود. بنابراین مادر شب مقدسی قرار داریم.لیلةالقدربه خصوص شبی است که حضرت علی ابن ابیطالب (ع) مظهر انسانیت ورمز والای رسالت مقدس اسلامی ما درصبحگاهان چنین شبی ضربت می خوردودرمحراب مسجد کوفه به خاک وخون خویش می غلطد واین فاجعه ی بزرگ تاریخ این شب را برای ما استثنایی میکند.شب علی است رمز انسانیت مظهر فداکاری وعشق ومحبت و ایمان وتقوا وشجاعت .وآن چه باید درباره یک انسان بگویید دراین شب ودرباره ی علی (ع) باید گفته شود.

در پهنه ی زمان ومکان اگر بخواهم بگردم کسی را بیابم که رابطه ی من واو عشق باشد نه فقط در یک  نقطه در همه جا وهمه وقت ....فقط علی را می یابم که این چنین به اوعشق بورزم ورابطه ی من واو برپایه ی عشق پاک باشد.

هنگام درد غم وشکست ومظلومیت به علی نزدیک   می شوم وتشفی می کنم . انیس شب های تار من هنگام مناجات همراه من در کوچه های پر پیچ وخم وتاریخ مددکار من در نبرد های مرگ وحیات آرزو گاه عالی ترین تجلیات روح من برای خلیفه الله علی الارض شدن .

علی علی علی چه بگویم؟ چگونه بگویم؟چه طور نام تورا که بر قلبم گره خورده است بر زبان آورم؟چگونه عشق ازلی ام را به تو که در سراچه ی دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پیغام ملکوتی او نیست بازگو کنم؟ علی چه بگویم ؟که مرا ممکن است به شرک متهم کنند؟

اگر پرستش جز خدا مجازبود بدون شک تورا می پرستیدم. تو تجلی خدایی تو تجسم صفات خدا ومعیارهای خدایی تو خلیفة الله علی الارض تو هدف انسانیتی تو خدا نیستی ولی وجود تورا جز خدا پر نکرده است.

التماس دعا

یاحق  

+ نوشته شده در  86/07/08ساعت 21:59  توسط پائیز  | 

خداوندا

عشق پریدن و عطش رسیدن شدت گرفته است. اکنون که روزنه های شهادت بسته است راهی به سوی خودت بگشا.

بعد از شهدا ما چه کردیم ؟

این سوالی است که شاید یک بار آن را روی پوستر بزرگداشت شهید یا روی پلاکارد یادمان شهدا ویا روی عکس تکه ای استخوان یک بند انگشت ولباس آغشته با خون وخاک یک بسیجی دیده و خوانده باشیم. وشاید بارها از خودمان پرسیده باشیم که آیا به راستی کاری کرده ایم که جبران شهید شدنمان را بکند یا ما را مدیون شهیدان نکند و یا کاری نکرده باشیم که شهیدان را از خود ناراضی کرده باشیم ؟ 

ذهن ودل ما شاید جرات نکرده باشداین سوال را بپرسد تا ما رااز یک فرار اجباری برای جواب نجاتمان دهد. اما نه. نه نمی شود تصور کرد ونه باور که حتی یک بار این سوال را از خود پرسیده باشیم. چطور می شودپذیرفت؟ آیا ما شهیدان را دیده ایم؟ با آنها زندگی کرده ایم؟ پیر شهیدان حقی برگردن ما داردکه هیچ وقتی این حق برداشتنی و پایمال شدنی نیست.و هر کس توانش.درکش.دارایی اش وقدرتش بیشتر است وظیفه اش هم بیشتر وسنگین تر است. 

پس ای کسایی که هم توانتون هم درکتون وهم قدرت و دارایی تون بیشتره بیاین توی این روزای عزیز یه ذره بیشتر فکر کنیم .فکر کنیم به اینکه ما واقعآ بعدازشهدا چه کردیم؟ فقط حرف زدیم یا اینکه نه به نوبه ی خودمون به هدف ها وآرمان های اونها هم عمل کردیم. 

من مطمئنم که تو عمل کردی آره توعمل کردی به حرفای شهدا گوش دادی همونطور که خودت می گفتی فقط به مقوله ی احساسات جنگ وجبهه و شهید نپرداختی بلکه اومدی تو میدون رفتی جلو .جلوتر از دوستات .حتی به یکی از آرزوهات هم فکر نکردی ولی... ولی خوب به حرف شهدا گوش دادی بابا دست مریزاد به خاطر همینم  شهدا گفتند: "حیفه تو اینجا بمونی بیا پیش خودمون" بعدم تو پر کشیدی و رفتی. مارو با کوله بار ی از خاطرات خوشت تنها گذاشتی. عیبی نداره ما تنهایی این دنیا رو به امید دیدارتو اون دنیا تحمل می کنیم...                      پس به امید دیدار.

جاذبه ی خاک به ماندن می خواند. وآن عهد باطنی به رفتن...عقل به ماندن می خواند وعشق به رفتن... واین هردو را خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی وحیرت میان عقل و عشق معنا شود.

یا حق

+ نوشته شده در  86/07/01ساعت 1:23  توسط پائیز  | 

عشق:

عشق است که حقیقتآ مشکل گشاست و هر جا که عقل درمعضلات در می ماند کار عشق آغاز می شود و کار هنر نیز بیشتر با عشق است تا با عقل.پس نه عجب اگر آن فرزانه ی بی بدیل بفرماید«هنر در مدرسه ی عشق نشان دهنده ی نقاط کور و مبهم معضلات اجتماعی. اقتصادی. سیاسی و نظامی است.»

راه خروج از بن بستی هم که شیاطین در دنیای امروز ساخته اند عشق است و این حکمت را نه فقط بسیجیان عاشق این دیار از حضرت امام خمینی (جعلت فداه) آموخته اند .که درلبنان و فلسطین و حجاز و عراق و افغانستان وپاکستان و... نیز هستند عشاقی که نور حکمت این سراج منیر .از فاصله ی فرسنگ ها جانشان را برافروخته است وچشم دلشان را به مخزن اسرار گشوده.خداوند مقرب ترین بندگان خویش را از میان عشاق برمی گزیند و هم آنانند  که گره کور دنیا را به معجزه ی عشق می گشایند و شر «نفاثات فی العقد» رابه تعویذ عشق دفع می کنند وراه جهان را به سوی عدل هموار می دارند:اگر نه عقل نیز در این دایره سرگردان است وراه به جایی نمی برد.

مایه ی اصلی هنر نیز عشق است. هنر تجلی بخش شیدایی است و شیدایی هر چه هست در عشق است. مسیحای عشق است که روح شیدایی در پیکر هنر می دمد واگر این نباشد این روح. هنر نیز جز جسدی مرده بیش نیست وعجبا که این خلف صالح حسین بن علی(ع) همچون پدرانش درس سیاست را نیز در مدرسه ی عشق آموخته است .واگرنه این چنین بود کجا می توانست از این ظلمتکده ای که وارثان معاویه بن ابی سفیان با عقل شیطانی خود در جهان ساخته اند راهی به سوی نور بگشاید؟ وقتی شیاطین کار را بدانجا می کشانند که دیگر همه ی راه ها مسدود می نماید جز قنوط وقبول بندگی شیطان. حل مشکل تنها در ید بیضای عشق است...

پس بیاید به یاد اون عاشقایی که رفتند تا ما باشیم عاشق بمونیمو عاشق زندگی کنیمو عاشق بمی ریم...

یا حق

+ نوشته شده در  86/06/27ساعت 0:11  توسط پائیز  |