تبليغاتX
شهید امر به معروف زوبونی

شهید امر به معروف زوبونی

شهادت 23فروردین 1386 روبروی مسجد قدس شهرک قدس تهران براثر درگیری با سارقان مسلح به دیار عاشقان شتافت

+ نوشته شده در  87/01/21ساعت 0:9  توسط حسین  

هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشا حیات آنانند که چنین مرده اند.هنر یاد بهشت است و نوحه ی انسان در فراق،هنر (در زبان غربت) بنی آدم است، در فرقت دارالقرار و از همین روی همه با آن انس دارند.

ويژه اولين سالگرد دانشجوي بسيجي شهيد غلام رضا زويوني


با خودم فکر می کنم اگر شهید آوینی امروز در این زمانه می بود هنوز به این باور داشت که هنوز کسانی هستند که بمیرند قبل از آنکه بمیرانندشان!
مگر می شود...
داشتم به این جمله فکر می کردم که وارد کوچه دانشکده شدم...
یک حجله با چراغ های رنگی روشن...
یک تصویر آشنا میان آن چراغ های روشن ونگاهی که به سوی یک ضریح غریب شش گوشه بود، از دیدن تصویر شوکه شدم!!!
تصاویر مبهمی از سفر جنوب جلوی چشم هایم ردیف شدند و یک صدای سفید توی سرم پیچید:

"آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
ما آمدیده بودیم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم"
وبعد از دیدن یک واژه مرا به خودم آورد:"شهید"
شهید؟!
با بغضی که گلویم را می فشرد وارد ساختمان شدم، یک میز با همان عکس که این بار با یک چفیه و یک قرآن تزیین شده بود.............
.
.
.
.
.
کلمات توی ذهنم دایره وار می چرخند...شب جمعه...حال خوب بعد از دعای کمیل...فریاد کمک از سمت داروخانه ی نزدیک مسجد...شتاب غلامرضا برای کمک با ذکر یا غیاث المستغیثین...
صدای شلیک گلوله ...ویک پیکر....

بچه ها قرار می گذارندکه به مجلس ختم بروند ومن به دنبال جواب سوالم !
از مسجد که بیرون می آیم چند تا بچه گل فروش خیابانی گل هایشان را پای عکس شهید زوبونی می گذارند ومیروند. علت را که می پرسم یکی از آنها با بغضی کودکانه می گوید:"عمو غلامرضا تابستانها برایمان بستنی می خرید گاهی هم برایمان غذا می آورد."
چه سعاتی که حتی بچه های کوچک هم به خاطر نبودنت بغض می کنند....
چه برازنده ی توست پوشیدن لباس شهادت که با قرآن بزرگ شدی، چفیه سجاده ات بود و صاحب ضریح شش گوشه آرمانت:به راستی که در باغ شهادت هنوز هم باز است.....


خواستم مطلب جدید بذارم که یک دفعه چشمم به این خاطره که متعلق به یکی از دوستان شهید زوبونی بود افتاد می بینی هنوز چشماتو روهم نذاشتی یک سال گذشت....یک سال...
هنوز شعر ابتدایی اعلامیه ات یادم نمی ره:
"او که عشق از رخش هویدا بود
دیده اش محو روی مولا بود
هم غلام غریب غربت طوس
هم غلام حسین زهرا بود"
تو خیلی خوب بودی به خاطر همینم خدا تورو خیلی زود برد پیش خودش...
یا حق


+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 14:55  توسط پائیز  | 

آدمی بود مثل همه آدم ها یعنی ظاهرش این طور نشان می داد هیکل ورزیده ایی داشت.پر انرژی و اهل کسب و کار بود.در محیط کار بیشتر از بقیه صدایش را می شنیدی گاهی هم جوش می آورد زهر چشمی می گرفت اما شاخص ترین ویژگی اش خنده هایش بود.شاد و کودکانه می خندید جوری که احساس می کردی آن لحظه هیچ غمی در در دنیا ندارد.اگر از من پرسیدند: می گویم از همه بیشتر داغ خنده هایش به دلمان مانده است.اما بگویم جلوی همین آدم خوش خنده امکان نداشت بتوانی پیش سلام باشی با زرنگی تمام همه ۶۹ثواب را مال خودش می کرد. عین همه آدم ها بود اما زیرکانه با همه فرق داشت او غلامرضا زوبونی بود.حسام رفیق گرمابه و گلستانش می گفت در فوتسال ۲ تا استادیوم هم حریفش نبود اما آنقدر فروتن بود که سر هیچ کل کل حرفه ایی و غیر حرفه ایی نمی توانستی حالش را بگیری چنان از سر سیری میدان را به تو واگذار می کرد که شرمنده اش می شدی .گفتم اهل بگو و بخند بود اما هرگز اجازه نمی داد پشت سر کسی که غایب بود غیبتی شود.پیش از این وقتی شهیدی را می گفتند آرزوی شهادت داشته می گفتم این تبلیغات باز ماندگان است اما شهید زوبونی را به چشم دیدم که آرزوی شهادت داشت.حالا که به عکس هایش نگاه میکنم حس میکنم می دانست که برای حجله شهادتش عکس می گیرد .اما آیا می دانست چقدر همین عکس ها آتشمان می زند؟

از حضرت امیر نقل است چنان برای دنیایت بر نامه ریزی کن که انگار تا ابد زنده ایی و آنگونه به یاد آخرت باش که گویی دمی دیگر را نخواهی دید.غلام مصداق روشن این کلام بود آرزوی شهادت می کرد اما دانشجوی برتر حسابداری بود.

یادش بخیر نوروز پارسال برای آخرین بار زیارتش کردم.عازم سفر بودیم جلوی در با برادرانم دیده بوسی کردتازه از شلمچه و جبهه های جنوب برگشته بود.

و اما این روحیه داغ از مظلومیش بود که پیشانی اش را گلگون کرد.هیچ کس نمی تواند تصور کند بانویی سالخورده فریاد بزند دزد دزد و غلامرضا دست روی دست بگذارد.

سخن کوتاه می کنم هیچ کدام از این قلم زنی ها او را به ما باز نمی گرداند.

این داغ ما را که از دوستان و همکارانش بودیم از پا انداخته است دعا کنید خدا به مادرش صبر بدهد.

نون میم آ

مسئول وقت تحریریه نشریه کوچه ما

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 2:23  توسط حسین   |