با خودم فکر می کنم اگر شهید آوینی امروز در این زمانه می بود هنوز به این باور داشت که هنوز کسانی هستند که بمیرند قبل از آنکه بمیرانندشان!
مگر می شود...
داشتم به این جمله فکر می کردم که وارد کوچه دانشکده شدم...
یک حجله با چراغ های رنگی روشن...
یک تصویر آشنا میان آن چراغ های روشن ونگاهی که به سوی یک ضریح غریب شش گوشه بود، از دیدن تصویر شوکه شدم!!!
تصاویر مبهمی از سفر جنوب جلوی چشم هایم ردیف شدند و یک صدای سفید توی سرم پیچید:
"آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
ما آمدیده بودیم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم"
وبعد از دیدن یک واژه مرا به خودم آورد:"شهید"
شهید؟!
با بغضی که گلویم را می فشرد وارد ساختمان شدم، یک میز با همان عکس که این بار با یک چفیه و یک قرآن تزیین شده بود.............
.
.
.
.
.
کلمات توی ذهنم دایره وار می چرخند...شب جمعه...حال خوب بعد از دعای کمیل...فریاد کمک از سمت داروخانه ی نزدیک مسجد...شتاب غلامرضا برای کمک با ذکر یا غیاث المستغیثین...
صدای شلیک گلوله ...ویک پیکر....
بچه ها قرار می گذارندکه به مجلس ختم بروند ومن به دنبال جواب سوالم !
از مسجد که بیرون می آیم چند تا بچه گل فروش خیابانی گل هایشان را پای عکس شهید زوبونی می گذارند ومیروند. علت را که می پرسم یکی از آنها با بغضی کودکانه می گوید:"عمو غلامرضا تابستانها برایمان بستنی می خرید گاهی هم برایمان غذا می آورد."
چه سعاتی که حتی بچه های کوچک هم به خاطر نبودنت بغض می کنند....
چه برازنده ی توست پوشیدن لباس شهادت که با قرآن بزرگ شدی، چفیه سجاده ات بود و صاحب ضریح شش گوشه آرمانت:به راستی که در باغ شهادت هنوز هم باز است.....
خواستم مطلب جدید بذارم که یک دفعه چشمم به این خاطره که متعلق به یکی از دوستان شهید زوبونی بود افتاد می بینی هنوز چشماتو روهم نذاشتی یک سال گذشت....یک سال...
هنوز شعر ابتدایی اعلامیه ات یادم نمی ره:
"او که عشق از رخش هویدا بود
دیده اش محو روی مولا بود
هم غلام غریب غربت طوس
هم غلام حسین زهرا بود"
تو خیلی خوب بودی به خاطر همینم خدا تورو خیلی زود برد پیش خودش...
یا حق
از حضرت امیر نقل است چنان برای دنیایت بر نامه ریزی کن که انگار تا ابد زنده ایی و آنگونه به یاد آخرت باش که گویی دمی دیگر را نخواهی دید.غلام مصداق روشن این کلام بود آرزوی شهادت می کرد اما دانشجوی برتر حسابداری بود.
یادش بخیر نوروز پارسال برای آخرین بار زیارتش کردم.عازم سفر بودیم جلوی در با برادرانم دیده بوسی کردتازه از شلمچه و جبهه های جنوب برگشته بود.
و اما این روحیه داغ از مظلومیش بود که پیشانی اش را گلگون کرد.هیچ کس نمی تواند تصور کند بانویی سالخورده فریاد بزند دزد دزد و غلامرضا دست روی دست بگذارد.
سخن کوتاه می کنم هیچ کدام از این قلم زنی ها او را به ما باز نمی گرداند.
این داغ ما را که از دوستان و همکارانش بودیم از پا انداخته است دعا کنید خدا به مادرش صبر بدهد.
نون میم آ
مسئول وقت تحریریه نشریه کوچه ما
