شهادت دعوتی است به همه ی عصرها وبه همه ی نسلها که اگر می توانی بمیران واگر نمی توانی بمیر
...چند روز پیش وقتی داشتم با یکی از دوستانم صحبت می کردم ناخودآگاه حرف از شهید زبونی ووبلاگ شهید زوبونی شد بعد از کلی یاد خاطرات و افسوس خوردن از اینکه چقدر زود از دستش دادیم دوستم بهم گفت: چرا تو وبلاگتون از خود شهید زوبونی چیزی نمی گی؟ چرا از روحیات.اخلاقیات و خاطرات آن شهید بزرگوار مطلبی نمی نویسی؟وقتی که این صحبت هارو می کرد بدون اینکه بخوام تمامی خاطرات شهید زوبونی مثل یه فیلم سینمایی ازجلوی ذهنم گذشتن قطره اشکی بود که تو چشمام حلقه زد ناگهان رفتم به یک سال ونیم پیش . به اون زمانی که با کلیه ی دوستامون رفته بودیم جنوب اولین سفر جنوبت بود .اون موقع هیچ کس تورو نمی شناخت.یادته چقدر زحمت می کشیدی !یادته روز اول دوکوهه بودیم وقتی برای صبحانه خوردن می رفتیم. تو به همه ی بچه ها صبحانه می دادی و آخر سر وقتی همه می رفتند تنهایی صبحانه می خوردی.یادته تو اروند کنار کفش یکی از بچه ها رفته بود تو باتلاق با اینکه آدم های زیادی اونجا بودن اما تو بودی که دستت رو تا آرنج کرده بودی تو گل ولای تا کفشش رو دربیاری .من که همینجوری هاج و واج فقط به تو نگاه می کردم
!شلمچه آه شلمچه همه ی آدم ها فرسنگ ها فرسنگ می یان پیش تو که غروبت رو ببینن.که دیگه تیر آخرشونو بزنن و اون چیزی رو که از خدا می خوان وتا حالا نگرفتن والان بگیرن!اما یادته تو شلمچه تو دنبال گرفتاریه یکی ازبچه هایی بودی که مشکل حادی براش پیش اومده بود و اصلآ تو مراسم و دعا شرکت نکردی!و من دلم خیلی سوخت چون توشلمچه رو خیلی دوست داشتی اما
...یادته تو فکه روز آخر.تو اون آفتاب داغ که همه فرار می کردند و دنبال یه سایه می گشتند که برن زیرش حتی سایه اتوبوس! تو بدون هیچ ادعاو سر وصدایی می رفتی و بسته های غذا رو می اوردی.بدون اینکه کسی به تو بگه
!آه ای خدا هیچ وقت اون دو رکعت نمازی رو که تو طلاییه خوندی رو یادم نمی ره.چه قدر خالص بود چه قدر بی ریا بود.اوج اخلاص و می شد تو نمازت دید!اصلآ برات مهم نبود بچه ها روی تو چه فکری می کنند تو واقعآ عشق می کردی با خدا
...یادته می گفتی رفتن ما به جنوب نه به دست اجازه ی پدر ومادره.نه حتی قسمته! بلکه می گفتی این یه دعوته ! یه دعوت از طرف شهدا
!یادته یکی از یادگاری های سفرمون یه پلاک به اسم خودمون بود از وقتی که گرفتیش یه لحظه از خودت دورش نمی کردی همیشه تو گردنت بود
...هر چی از خالص بودنت بگم کم گفتم . خیلی کم
...یه زمانی فکر می کردم این جور حرف ها شعاره.این طور حرف زدن همه تعریف و تمجیده. اما حالا می فهم که این حرف ها واقعیته. حقیقته.ولی ای کاش این واقعیت رو قبل از رفتنت متوجه می شدیم تا حداقل قدر تو رو بیشتر می دونستیم بیشتر باهات بودیم. حتی بیشتر نگاهت می کردیم
...پس من دراین لحظه که نوشته ام را به پایان می رسانم لبخند می زنم
...یک زمان باید سخن گفت وزمانی دیگر باید از سخن گفتن دست کشید.من این پاییز وزمستان را در سکوت سپری خواهم کرد. زیرا تنها در سکوت است که می توان به گلهای سرخ نزدیک شد
.من نسبت به مکانی که تودر آن هستی هیچ تردیدی ندارم
:تودر قلب گلهای سرخ پنهانی
...وآن هنگام که بر سر مزارت می آیم
...آری هنگامی که بر سر مزارت می آیم. با خود می گویم که تو اینجایی شاید دوسه متر زیر پای من. اما وقتی روی برمی گردانم تو را در دامنه ی وسیع چشم انداز و در زیبایی مسخ کننده ی زمین و آسمان می بینم. تو در پهنای این افق نمایانی و من هر گاه به آرامگاهت پشت می کنم تو را می بینم
...آب عشق و عقل با هم در یک جوی نمی رفته است.عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند:بل عدل آن است که معشوق می کند.عاقلان چون گرفتار بلا شوند گویند: شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد. اما عاشقان چون در معرکه ی بلا درآیند گویند
:اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
یا حق


