تبليغاتX
شهید امر به معروف زوبونی

شهید امر به معروف زوبونی

شهادت 23فروردین 1386 روبروی مسجد قدس شهرک قدس تهران براثر درگیری با سارقان مسلح به دیار عاشقان شتافت

خداوندا عاجزم و بیچاره٫فقط امید به لطف و کرم تو دارم.

رفتم و هوایی شدم کوله های دلتنگی ام را میان سیم های خاردار زندگی جا گذاشتم و روحم را راهی معراج کردم.

فریادهایی میشنیدم که نرو راهت پاکسازی نشده٫دلت می لرزد کم می اوری ها؟اما دلم را بردم و از تعلق ها پاکیزه کردمش و جمله ی بزرگی که میگفت:بگذار عاقلان تو را به ماندن بخوانند راحلان٫طریق عشق می رانند را در گوشم نجوا می کردم .

رفتم و مجنون شدم و اواره ی خاکریز های خواسته هایم٫به سه راهی رسیدم خدا بود و اسمان و نور.خدا را انتخاب کردم و دل کنده شدم ٫نشستم روی خاکریز های غریب هوی وهوس و با عشق حسین(ع) دیوانه راه شدم دستم که به بارگاه شش گوشه اش نرسید اما با اشکهایم بر ضریح طلایی اش حلقه ای و بر دستهای علمدارش بوسه زدم ٫کبوتر دل بی قرار شد تشنه ی وصال بود راهی اش کردم و بی دل شدم و در وادی انتظار ماندم.                 رفتم و هوایی شدم.....

برگشتم با همه ی سوغاتیها:بی دلی ام٫بر گشتم و گرفتار شدم.و میان همه زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتم٫بی دلی ام به دادم رسید٫ماسک های پرهیز را زدم که هوای زمانه گناه الود است و چلچراغهای وسوسه فرایم می گیرد تا غروب اسمان را از چشمهایم برباید.

دل ندا داد:ظلمتی بیش نیست به اسمان خیره شو٫افسوس که عده ای محو نوری کاذب می شوند و اندکی محو اسمان.سرم رو به اسمان بود٫وسوسه های غرور و تکبر به ستایشم نشستند که عطر پای اسمانیان را از یاد ببرم  و باز هشدار دل:رو به خاک کنید............

دریغا که سنگفرشهای مرمرین تجمل ٫چشم های ظاهر بین ما را خیره میکند٫رفتم وهوایی شدم......

برگشتم و دریغا که اندکی هوایی ماندم و سکوت هم صحبتم شد٫اشک محرم رازم و  انتظار مرحم زخمهایم٫دیوانگی گناهم٫عاشقی جرمم و بی دلی مشاهدم و عزلت پناهم و این شد سر اغاز تنهایی من.

اری...رفقای عزلت نشین هوایی بگذارید زنجیر های سنگین نگاه ها اسیر انزوایتان کند٫بگذارید دور اندیشی ها اهن و دود پوسیده تان بپندارد٫بگذارید اقلیت شوید و در کثرت غفلتها نادیده گرفته شوید٫بگذارید جدا از تن ها شوید و تنها بمانید.اما هرگز تن به عقلانیت دوران تردید ها و فراموشی ها نسپارید....

اندک همراهان هوایی٫اینجا ماندن را گریزی نیست بگذارید جسم ها پایبند زمین بمانند اما روحمان را قفسی نیست جز چشم هایمان.چشمهایتان را ببندید تا روح بال بگشاید...

رفقای هوایی٫این پایان دل تنگی هاست.    ایجا ماندن را گریزی نیست....رفتن را نیز.و اگر در جستجوی مقصود عروجی راه یکی ست:چشم هایت را به روی زمین ببند تا عازم اسمان شوی.....

هر چقدر هم می نویسم باز احساس میکنم چه حرفها دارم که هنز مهر سکوت دارند و چه گفتنی ها که در صندوقچه دلم نهان مانه است.

تنها می گویم در این تنگنای روزمره گی ها ایا فریاد یاری خواهی ام را شنیده ایدو جواب نمی دهید؟؟؟فریاد می زنم "پس این نیروهای کمکی کجان؟؟"

رفقای هوایی٫

+ نوشته شده در  86/08/19ساعت 22:53  توسط دل تنگ  | 

سلام بر خدا و شهیدان خدا وبندگان پاک و مخلص او.

بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز آزارم می دهد برای رهایی از این زجر به این نتیجه رسیده ام وآن در این جمله خلاصه می شود:

خدایا عاشقم کن.

از این که بنده ی بد وگنه کار خدایم سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم آرزوی مرگ میکنم ولی باز چاره ام نمی شود.به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم جز اینکه دلم را به دو چیز خوش کرده ام:

یکی اینکه با این همه گناه دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند.پس لابد دوستم دارد وسر به سرم می گذارد. هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم واحساسش نمی کنم اگر چنین نبود پس چرا مرا به این جا آورد؟

دوم اینکه قلبی رئوف و مهربان دارم وبا همه ی بدی هایم بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم. بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.

پس ای پروردگارمن!اگر دوستم داری که مرا به این جا آوردی پس مرا به آرزویم که ... برسان و یابه این خاطرکه نمی توانم باعث رنجش کسی شوم پس بیاو مرا مرنجان و خشنودم کن ومرابا خودت ... . دنیا برای ضعیف نفسان یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم وای برما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او در این گرداب هلاک گردد.

ای حسین!

ای مظلوم کربلا!

ای شفیع لبیک گویان!ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار دراین گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا.... .

بسیار بدو ضعیفم ودر مقابل گناه یارای مقاومت ندارم زیرا هنوز نشناختمت وحتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها وآسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم ودر راه شناختت سختی کشم سختی ای که پر از شیرینی و لذت است ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.

خالقا!تورا به خودت قسم تورا به پیامبران وامامان زجر کشیده و معصومت قسم بسیار عاشقم کن. اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد .

همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

اگر چنین کنی دیگر هیچ نخواهم چون همه چیزدارم.می دانم اگر چنین کنی از این بند رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .

خدایا!دل شکسته ومهربانم را مرنجان. تو خودت گفتی که به دل شکستگان نزدیکم من نیز دل شکسته دارم .ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم واین درددل نمی دانم چه بگویم این تجربه ی تلخ ویا این وصیت نامه یا این پیام ویا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید اگر من به آرزویم رسیدم ودل از این دنیا کندم بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند البته در این امر شکی نیست ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده ی گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.

یارب زکرم برمن درویش نگر

برمن منگر بر کرم خویش نگر

هر چند نیم لایق بخشایش تو

بر حال من خسته دل ریش نگر

حال که به عینه دیدید شمارا به خدا قسم عاجزانه التماس واستدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید زار زار گریه کنید وامیدوار به بخشایش و کرمش باشید وبا او آشتی کنید زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید دیگر مال خودتان نیستیدو مال او می شوید دیگر هر چه می کند او می کند و هر کجا می برد او می برد ولی در این راه آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج همانند مظلوم کربلا حسین وپیامدار او زینب باشید هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله خداگونه شدن مشقات و مصائب دارد. زیرا کلیدش ونشانش همین است ودر عوض آن چیز که برای شما می ماند وآن بسیار عظیم و شیرین است.

در راه طلب پای فلک آبله دارد

این وادی عشق است ودو صد مرحله دارد

دردو غم ورنج است وبلازادره عشق

هر مرحله صد گمشده این قافله دارد

صد مرحله را عشق به یک گام رود لیک

در هر قدم این رحم کند صد تله دارد

گر دست مرا جاذبه ی عشق نگیرد

فریادنه جان زاد و نه دل راحله دارد

خدایا!عاقبت به خیرمان کن . خدایا!آبروی مارا نریز و گناهان ما ببخش.آمین یا رب العالمین .

بنده ی مخلص و گنه کار امیر حاج امینی

شنبه ۷/۴/۶۵ ساعت ۵ بعد از ظهر

مطمئنم که هزاران بار این وصیت نامه را خواندید شاید براتون تکراری هم باشه اما می خوام اینو بپرسم بعد از خوندن این وصیت نامه چه چیزایی یاد گرفتید؟ یا بهتر بپرسم چقدر سعی کردین که به حرف های این شهید بزرگوار عمل کنید؟ فقط یه لحظه پیش خودتون فکر کنید فقط یه لحظه ....

هیچ وقت روز ۲۷ فروردین ۸۶ درست زمانی که فقط یک روز از خاک سپارید گذشته بود رو یادم نمی ره . دم غروب بود خیلی خلوت بود هیچ کس نبود تنهای تنها تو گلزار. عکست هم تو دستم بود زار می زدم گریه میکردم بعدش اومدم پیش همین شهید بزرگوار حاج امینی عکستو بهش نشون دادم بهش معرفیت کردم بهش گفتم هوا تو داشته باشه مواظبت باشه نزاره غریب بمونی خلاصه کلی ....

ببین ما دوستات چقدر دوستت داریم پس تو هم مارو دوست داشته باش بیاو هر چه زودترمارو با خودت ببر اینجا بدون تو صفایی نداره زودتر بیا....

بگذاریدو بگذرید ببینیدو دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...

یا حق

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت 1:36  توسط پائیز  |