رفتم و هوایی شدم کوله های دلتنگی ام را میان سیم های خاردار زندگی جا گذاشتم و روحم را راهی معراج کردم.
فریادهایی میشنیدم که نرو راهت پاکسازی نشده٫دلت می لرزد کم می اوری ها؟اما دلم را بردم و از تعلق ها پاکیزه کردمش و جمله ی بزرگی که میگفت:بگذار عاقلان تو را به ماندن بخوانند راحلان٫طریق عشق می رانند را در گوشم نجوا می کردم .
رفتم و مجنون شدم و اواره ی خاکریز های خواسته هایم٫به سه راهی رسیدم خدا بود و اسمان و نور.خدا را انتخاب کردم و دل کنده شدم ٫نشستم روی خاکریز های غریب هوی وهوس و با عشق حسین(ع) دیوانه راه شدم دستم که به بارگاه شش گوشه اش نرسید اما با اشکهایم بر ضریح طلایی اش حلقه ای و بر دستهای علمدارش بوسه زدم ٫کبوتر دل بی قرار شد تشنه ی وصال بود راهی اش کردم و بی دل شدم و در وادی انتظار ماندم. رفتم و هوایی شدم.....
برگشتم با همه ی سوغاتیها:بی دلی ام٫بر گشتم و گرفتار شدم.و میان همه زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتم٫بی دلی ام به دادم رسید٫ماسک های پرهیز را زدم که هوای زمانه گناه الود است و چلچراغهای وسوسه فرایم می گیرد تا غروب اسمان را از چشمهایم برباید.
دل ندا داد:ظلمتی بیش نیست به اسمان خیره شو٫افسوس که عده ای محو نوری کاذب می شوند و اندکی محو اسمان.سرم رو به اسمان بود٫وسوسه های غرور و تکبر به ستایشم نشستند که عطر پای اسمانیان را از یاد ببرم و باز هشدار دل:رو به خاک کنید............
دریغا که سنگفرشهای مرمرین تجمل ٫چشم های ظاهر بین ما را خیره میکند٫رفتم وهوایی شدم......
برگشتم و دریغا که اندکی هوایی ماندم و سکوت هم صحبتم شد٫اشک محرم رازم و انتظار مرحم زخمهایم٫دیوانگی گناهم٫عاشقی جرمم و بی دلی مشاهدم و عزلت پناهم و این شد سر اغاز تنهایی من.
اری...رفقای عزلت نشین هوایی بگذارید زنجیر های سنگین نگاه ها اسیر انزوایتان کند٫بگذارید دور اندیشی ها اهن و دود پوسیده تان بپندارد٫بگذارید اقلیت شوید و در کثرت غفلتها نادیده گرفته شوید٫بگذارید جدا از تن ها شوید و تنها بمانید.اما هرگز تن به عقلانیت دوران تردید ها و فراموشی ها نسپارید....
اندک همراهان هوایی٫اینجا ماندن را گریزی نیست بگذارید جسم ها پایبند زمین بمانند اما روحمان را قفسی نیست جز چشم هایمان.چشمهایتان را ببندید تا روح بال بگشاید...
رفقای هوایی٫این پایان دل تنگی هاست. ایجا ماندن را گریزی نیست....رفتن را نیز.و اگر در جستجوی مقصود عروجی راه یکی ست:چشم هایت را به روی زمین ببند تا عازم اسمان شوی.....
هر چقدر هم می نویسم باز احساس میکنم چه حرفها دارم که هنز مهر سکوت دارند و چه گفتنی ها که در صندوقچه دلم نهان مانه است.
تنها می گویم در این تنگنای روزمره گی ها ایا فریاد یاری خواهی ام را شنیده ایدو جواب نمی دهید؟؟؟فریاد می زنم "پس این نیروهای کمکی کجان؟؟"
رفقای هوایی٫


