ولي آن روز خیلی سخت و دردناک است كه رفيقت بدون خداحافظي و خيلي هولناك به سفري مي رود كه به هيچ كس خبرش را نداده و ترسناك تر از آن كه بداني برگشتي در اين سفر نيست و اين سفر سفر آخرت است . واي بر آن كه بر صحنه شهادت برسي و ببيني كه خون غلام رضا بر زمین ریخته. واي كه خدايا شش ماهي است كه چه حالي داريم و هر روز كه به عكس غلامرضا نگاه مي كینم داغ دلمان تازه مي شود و اشك از چشمانم جاري مي شود.
و دردناك تر از همه زماني است كه مي فهمي خانواده قاتل پس از گذشت شش ماه براي جلب رضايت درب خانه آنها صف بسته اند و خانواده غلامرضا را تحت فشار فكري و رواني گذاشته اند به راستي كه مردم چقدر...هستند و مي خواهند براي قاتلي كه با اسلحه جوان مردم را به قتل رسانده جلب رضايت كنند.
كاش تصادف بود كاش درگيري بود كاش هر جور صيغه اي بود جز درگيري مسلحانه آن وقت بود كه مي شد فكري براي قاتلين جوان اين داستان كرد.
رمضان امسال و مراسم افطاري نشريه همه بودند همه همكاران قديمي و هم جديد فقط جاي غلامرضا خالي بود كه همكاران با تزئين عكسي جاي خالي او را پركردند و بر سر سفره افطار نهادند تا كمي جاي خالي او در كنار دوستانش پر شود. در آينده نزديك دست خطي از غلامرضا پيدا كردم كه در دفتر نشريه براي دوستانش نوشته به داستان زندگي بعد از مرگش اشاره كرده است و حتماً براي دوستان گرامي جالب خواهد بود كه چگونه مي توان به خدا نزديك شد و در راهش شهيد شد..




