تبليغاتX
شهید امر به معروف زوبونی

شهید امر به معروف زوبونی

شهادت 23فروردین 1386 روبروی مسجد قدس شهرک قدس تهران براثر درگیری با سارقان مسلح به دیار عاشقان شتافت

انسان وقتي نگاهي به يك شي يا دوست قديمي مي كند با خودش احساس خاطره و يا احترام به او يا آن مي كند و هر روزي كه مي گذرد اين احساس بيشتر مي شود و هر روز اين روابط و احساس نزديك تر مي شود و جدابي سخت تر مي شود در واقع اگر روزي به طور موقت بخواهي دوستت را نبيني يا به مسافرت بري باید طور موقت از آن دل بكني و چند روزي روي ديدنش حساب نکنی تا از سفر برگردد ولي واي بر روزي كه دوستت بدون اطلاع و براي مدتي طولاني نبيني ولی بعد از مدتي كه او را ديدي حسابي ازش شاكي هستي كه چرا يك خبري ندادي كجا رفتي و از اين حرفها.....

 ولي آن روز خیلی سخت و دردناک است كه رفيقت بدون خداحافظي و خيلي هولناك به سفري مي رود كه به هيچ كس خبرش را نداده و ترسناك تر از آن كه بداني برگشتي در اين سفر نيست و اين سفر سفر آخرت است . واي بر آن كه بر صحنه شهادت برسي و ببيني كه خون غلام رضا بر زمین ریخته. واي كه خدايا شش ماهي است كه چه حالي داريم و هر روز كه به عكس غلامرضا نگاه مي كینم داغ دلمان تازه مي شود و اشك از چشمانم جاري مي شود.

و دردناك تر از همه   زماني است كه مي فهمي خانواده قاتل پس از گذشت شش ماه براي جلب رضايت درب خانه آنها صف بسته اند و خانواده غلامرضا را تحت فشار فكري و رواني گذاشته اند به راستي كه مردم چقدر...هستند و مي خواهند براي قاتلي كه با اسلحه جوان مردم را به قتل رسانده جلب رضايت كنند. كاش تصادف بود كاش درگيري بود كاش هر جور صيغه اي بود جز درگيري مسلحانه آن وقت بود كه مي شد فكري براي قاتلين جوان اين داستان كرد.

 رمضان امسال و مراسم افطاري نشريه همه بودند همه همكاران قديمي و هم جديد فقط جاي غلامرضا خالي بود كه همكاران با تزئين عكسي جاي خالي او را پركردند و بر سر سفره افطار نهادند تا كمي جاي خالي او در كنار دوستانش پر شود. در آينده نزديك دست خطي از غلامرضا پيدا كردم كه در دفتر نشريه براي دوستانش نوشته به داستان زندگي بعد از مرگش اشاره كرده است و حتماً براي دوستان گرامي جالب خواهد بود كه چگونه مي توان به خدا نزديك شد و در راهش شهيد شد..

 

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 16:41  توسط حسین   | 

یاهو

واقعه ی شهادت تو تمام وجود مرا در هم ریخت...

تمام وجودم .جز قلبم را.                                          

آن قلبی که تو ساختی وهنوز می سازی .قلبی که تو هنوز درنبودت هم با دست های گم شده ات به آن

شکل می دهی و با صدای گم شده ات آن را به آرامش دعوت می کنی وبا خنده های گم شده ات به آن روشنی می بخشی...

خدایا:

همیشه می خواستم که شمع باشم بسوزم. نور بدهم ونمونه ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت درمقابل ظلم باشم. می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را درراه خدا به دوش بکشم. می خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می خواستم فریاد شوق وزمین و آسمان را با فداکاری وآسمان پایداری خود بلرزانم. می خواستم میزان حق وباطل باشم ودروغگویان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. می خواستم آنچنان نمونه ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ وراست نماند. طریق مستقیم روشن صریح و معلوم باشد و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد وراه فرار برای کسی نماند...

خدایا: 

تورا شکر می کنم که دریا را آفریدی کوه ها را آفریدی و من می توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم وتا افق بی نهایت به پیش برانم و بدین وسیله ازقید زمان ومکان خارج شوم وفشار زندگی را ناچیز نمایم...

خدایا:

تورا شکر می کنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم ودرک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیبایی هایت را پرستش زیبایی را جزیی از پرستش ذاتت بدانم ...

خدایا:

تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم . تو مرا آه کردی که از سینه ی بینوایان ودردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم. تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی ودر کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی....

خدایا:

تو پوچی لذات زود گذررا عیان نمودی تو پایداری روزگار را نشان دادی. لذت مبارزه را چشاندی . ارزش شهادت را آموختی .... 

خیلی دوست داشتم تو مطلب جدید از خاطرات شهید زوبونی می گفتم اما نمی دونم چرا؟ امشب یاد جنوب افتادم و دلم یاد دو کوهه و شلمچه و فکه و طلاییه وجاهای دیگه رو کرد به خاطر همینم رفتم سراغ اون یادگاری هایی که از جنوب با خودم آورده بودم همین طور که داشتم نگاه می کردم یه یادداشتی رو پیدا کردم که از مناجات های یه شهید بزرگوار با خدای خودش بود به همین خاطر غنیمت دونستم  و حیفم اومد این مناجات خالصانه ی این شهید رو تو وب نیارم امید وارم که با خوندنش اون چیزی رو که باید از شهدا بگیریم رو به دست بیاریم چرا این سخنان حرف دل تمامی شهداست....                                   ان شاءالله

یا حق 

+ نوشته شده در  86/07/16ساعت 0:59  توسط پائیز  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

الصلوة والسلام سید الانبیاء والمرسلین ابی القاسم محمد صل الله علیه وآله الطیبین الطاهرین

بنا به روایتی امشب لیلةالقدراست  ولیلةالقدر شبی که سرنوشت انسانها در آن معین می شود. در این شب نوشته می شود که چه کسی حر ریاحی است وچه کسی ابن سعد.هم چنان که می دانیدلحظات باریک وحساسی درزندگی انسانها وجود دارد که بایک تصمیم بایک اراده راه خود را مشخص می کند که جهنمی است یا بهشتی.واین از سخت ترین لحظاتی است که برای یک انسان در زندگی اودست می دهد .گاه گاهی ممکن است این شب ـلیلة القدرـ دروسط صحنه ی معرکه برای انسانی دست بدهد ممکن است شخص دربازار باشد درپادگان باشد درسر کار خودحاضر باشد.آن جایی که باید تصمیم بگیرد وراه خود را یکسره کند این طرف یا آن طرف آن جا لیلة القدر است.وقرآن کریم در ماه مبارک مقدس رمضان بر نبی اکرم نازل می شود وراه خیر وشر را برای انسان ها مشخص می کندوبه طور کلی برای همه ی انسانها لیلةالقدر به شمار می رود. بنابراین مادر شب مقدسی قرار داریم.لیلةالقدربه خصوص شبی است که حضرت علی ابن ابیطالب (ع) مظهر انسانیت ورمز والای رسالت مقدس اسلامی ما درصبحگاهان چنین شبی ضربت می خوردودرمحراب مسجد کوفه به خاک وخون خویش می غلطد واین فاجعه ی بزرگ تاریخ این شب را برای ما استثنایی میکند.شب علی است رمز انسانیت مظهر فداکاری وعشق ومحبت و ایمان وتقوا وشجاعت .وآن چه باید درباره یک انسان بگویید دراین شب ودرباره ی علی (ع) باید گفته شود.

در پهنه ی زمان ومکان اگر بخواهم بگردم کسی را بیابم که رابطه ی من واو عشق باشد نه فقط در یک  نقطه در همه جا وهمه وقت ....فقط علی را می یابم که این چنین به اوعشق بورزم ورابطه ی من واو برپایه ی عشق پاک باشد.

هنگام درد غم وشکست ومظلومیت به علی نزدیک   می شوم وتشفی می کنم . انیس شب های تار من هنگام مناجات همراه من در کوچه های پر پیچ وخم وتاریخ مددکار من در نبرد های مرگ وحیات آرزو گاه عالی ترین تجلیات روح من برای خلیفه الله علی الارض شدن .

علی علی علی چه بگویم؟ چگونه بگویم؟چه طور نام تورا که بر قلبم گره خورده است بر زبان آورم؟چگونه عشق ازلی ام را به تو که در سراچه ی دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پیغام ملکوتی او نیست بازگو کنم؟ علی چه بگویم ؟که مرا ممکن است به شرک متهم کنند؟

اگر پرستش جز خدا مجازبود بدون شک تورا می پرستیدم. تو تجلی خدایی تو تجسم صفات خدا ومعیارهای خدایی تو خلیفة الله علی الارض تو هدف انسانیتی تو خدا نیستی ولی وجود تورا جز خدا پر نکرده است.

التماس دعا

یاحق  

+ نوشته شده در  86/07/08ساعت 21:59  توسط پائیز  | 

خداوندا

عشق پریدن و عطش رسیدن شدت گرفته است. اکنون که روزنه های شهادت بسته است راهی به سوی خودت بگشا.

بعد از شهدا ما چه کردیم ؟

این سوالی است که شاید یک بار آن را روی پوستر بزرگداشت شهید یا روی پلاکارد یادمان شهدا ویا روی عکس تکه ای استخوان یک بند انگشت ولباس آغشته با خون وخاک یک بسیجی دیده و خوانده باشیم. وشاید بارها از خودمان پرسیده باشیم که آیا به راستی کاری کرده ایم که جبران شهید شدنمان را بکند یا ما را مدیون شهیدان نکند و یا کاری نکرده باشیم که شهیدان را از خود ناراضی کرده باشیم ؟ 

ذهن ودل ما شاید جرات نکرده باشداین سوال را بپرسد تا ما رااز یک فرار اجباری برای جواب نجاتمان دهد. اما نه. نه نمی شود تصور کرد ونه باور که حتی یک بار این سوال را از خود پرسیده باشیم. چطور می شودپذیرفت؟ آیا ما شهیدان را دیده ایم؟ با آنها زندگی کرده ایم؟ پیر شهیدان حقی برگردن ما داردکه هیچ وقتی این حق برداشتنی و پایمال شدنی نیست.و هر کس توانش.درکش.دارایی اش وقدرتش بیشتر است وظیفه اش هم بیشتر وسنگین تر است. 

پس ای کسایی که هم توانتون هم درکتون وهم قدرت و دارایی تون بیشتره بیاین توی این روزای عزیز یه ذره بیشتر فکر کنیم .فکر کنیم به اینکه ما واقعآ بعدازشهدا چه کردیم؟ فقط حرف زدیم یا اینکه نه به نوبه ی خودمون به هدف ها وآرمان های اونها هم عمل کردیم. 

من مطمئنم که تو عمل کردی آره توعمل کردی به حرفای شهدا گوش دادی همونطور که خودت می گفتی فقط به مقوله ی احساسات جنگ وجبهه و شهید نپرداختی بلکه اومدی تو میدون رفتی جلو .جلوتر از دوستات .حتی به یکی از آرزوهات هم فکر نکردی ولی... ولی خوب به حرف شهدا گوش دادی بابا دست مریزاد به خاطر همینم  شهدا گفتند: "حیفه تو اینجا بمونی بیا پیش خودمون" بعدم تو پر کشیدی و رفتی. مارو با کوله بار ی از خاطرات خوشت تنها گذاشتی. عیبی نداره ما تنهایی این دنیا رو به امید دیدارتو اون دنیا تحمل می کنیم...                      پس به امید دیدار.

جاذبه ی خاک به ماندن می خواند. وآن عهد باطنی به رفتن...عقل به ماندن می خواند وعشق به رفتن... واین هردو را خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی وحیرت میان عقل و عشق معنا شود.

یا حق

+ نوشته شده در  86/07/01ساعت 1:23  توسط پائیز  |