همیشه وقتی صحبت از سفر به مناطق جنگی به میان می آمد یاد ایام عید نوروز و روز های تعطیل بهار می افتادم که کاروانهای بسیاری به سمت جنوب حرکت می کنند وسیر مشتاقان به ولایت رهسپار جادهای عشق و ایمان می شوند و تجدید میثاق با شهیدان خدایی می کنند. اما به هر تقدیر سفری ولو به توفیق اجباری به خرمشهر داشتم . وقتی وارد این شهر جنگ زده شدم هنوز هم اثرات جنگ تحمیلی بر روی در و دیوار این شهر نمایان بود هنوز هم خانه هایی بود که دیواره های مخروبه آن با آدم حرف میزنند هنوز هم نمای شهر جنگ زده بود و مردم با غیرت خونین شهر در گرمای شدید مشغول کار وفعالیت روزمره خود بودند وقتی به پل خرمشهر رسیدم ناگهان پاهایم ایستاد و زانوهایم قفل شد جایی رو دیده بودم که نماد غیرت رزمندگان ایرانی را نشانم می داد جایی رو دیده بودم که جهان آراها - همت ها پای آن جان داده بودند تا روزی برسد و من بتوانم از روی آن به راحتی گذر کنم فقط تنها کاری که توانستم بکنم ذکر شهدا بود با این روش فقط ذره ای توانستم از دین خود به شهدا کم کنم و به توانم به راه هم ادامه دهم . پس استراحتی کوتاه در استراحت گاه خود تصمیم گرفتم بعد از ظهر به شلمچه بروم تا با شهدای کربلای ۵ هم دیداری داشته باشم (کربلای ۵ که به خاطر آن اسم بلاگ رو کربلای ۶ گذاشتم
).وقتی به ورودی شلمچه رسیدیم متوجه شدیم که زمان بازدید تمام شده است وسربازان راه خروج را به ما نشان می دهند اما جانبازی که همراه بود به افسر نگهبانی قول داد که نیم ساعته برگردیم با مساعدت آن افسر و آن جانباز عالی قدر به راه خود ادامه دادیم به هر تقدیر وارد خاک مقدس شلمچه شدیم وقتی نزدیک شدیم حسینیه ایی دیدم (آخرین باری که به شلمچه رفته بودم ۸سال پیش بود) فکر نمی کردم آنجا باشد مقصد ما . پس جلوتر رفتیم آنقدر غریب بود شلمچه که ما داشتیم به پنج شش متری خاک عراق می رسیدیم که با صدای ایست آن سرباز زحمتکش ایستادیم و متوجه شدم آن حسینه همان توقفگاه شلمچه است انگار نه انگار این شلمچه همان شلمچه ایی است که عیدها مقصد عاشقان است چرا این جا انقدر غریب است این همان شلمچه ایی است که هر سال شهید زوبونی به قصد دیدار با یاران اخرویش رهسپار آن می شد و ساعتها می گریست (شهید زوبونی بار آخری که از جنوب آمد حال و هوایی دیگری داشت همش از صفای این بار آخر برای دوستانش می گفت و جوری توصیف می کرد که متوجه شدم این بار خیلی به او خوش گذشته است ) گویی که خود می دانست این بار آخری است که با دوستان زنده ی خویش به شلمچه رفته است و دیگر دوستانش فرصتی ندارند با او به این گونه سفرهای معنوی بروند . وقتی در شلمچه قدم می زدم خاک سرخش حرفها داشت که با گوش دل شنیدنی بود وقتی قدم می زدم یاد شهیدان خدایی در ذهنم مرور می شد وقتی قدم می زدم یاد حرفهای شهید زوبونی در مورد شهید و شهادت می افتادم
یاد شهیدان مجابی می افتادم ۲ برادری که موسس هییت محبین شهادت بودند و هر دوشنبه شب با التماس از خداوند طلبه شهادت می کردند و به ارزوی دیرینه خود رسیدند و در میان خیمه های ابا عبدالله الحسین در مسجد ارک تهران در حالی که چندین نفر را را نجات دادند به شهدات رسیدند.و در آخر شهید زوبونی که با او خیلی در ارتباط بودم و هیچوقت فراموش نمی کنم که یاد شهدا را همیشه در ذهن داشت وفکر به اندیشه های شهدا هرگز از ذهنش بیرون نمی رفت تا این که خودش هم به طرز ناجوانمردانه ایی به شهادت رسید و جایی آرام گرفت که دوستان اخرویش آنجا بودند نه دوستان دنیویش و در آخر وقتی یاد دوستان شهیدم می افتم به عظمت خداوند بزرگ بیشتر وبیشتر پی می بردم که چگونه افراد پاک را به ارزویشان می رساند .
خدایا تمام عاشقان را به آرزویشان برسان
آمده بودیم که تا مرز رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم لیاقت که نداشتیم در این جنگ بمیریم(از اشعار شهید محمد عبدی همسایه شهید زوبونی در گلزار شهدا قطعه ۵۰)




