تبليغاتX
شهید امر به معروف زوبونی

شهید امر به معروف زوبونی

شهادت 23فروردین 1386 روبروی مسجد قدس شهرک قدس تهران براثر درگیری با سارقان مسلح به دیار عاشقان شتافت

 شهید «غلامرضا زوبونی» دانشجوی سال آخر رشته حسابداری در دانشگاه آزاد اسلامی تهران شمال و عضو شورای بسیج این دانشگاه (در مسئولیت معاونت طرح و برنامه و مالی) شب جمعه، 23فروردین ماه سال جاری، در خیابان دریا، واقع در چهارراه سعادت آباد (جنب مسجد قدس) هنگام تعقیب سارقین مسلح، توسط یکی از آنان مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
غلامرضا زوبونی، 26ساله که از بسیجیان فعال شهرک قدس (پایگاه شهید حافظی) نیز بود هنگام انتقال به بیمارستان مدرس جان به جان آفرین تسلیم کرد و به شهادت رسید. پیکر پاک این بسیجی مخلص روز یکشنبه 26فروردین ماه در میان جمع کثیر تشییع کنندگان تا بهشت زهرای تهران بدرقه شد و در جوار مزار پاک شهید «عبدی» به خاک سپرده شد.

+ نوشته شده در  86/02/28ساعت 21:53  توسط حسین  

 

+ نوشته شده در  86/02/26ساعت 3:19  توسط حسین   | 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/24ساعت 2:20  توسط حسین   | 

درخواست پدر شهید غلام رضا زوبونی : قصاص در محل شهادت انجام شود همان گونه که پسرم  به شهادت رسید

پس شهرک غرب باید منتظر قصاص این دو جنایتکار باشد شهرکی که در یکسال اخیر جولانگاه دزدان - زور گیران - جنایتکاران شده است وهیچ کس هم جلو دار آنها نیست

هفته ی پیش ساعت ۱۰ شب بود که سرو صدای همسایه ها توجه من راجلب وقتی به پایین رفتم متوجه شدم دزد ماشین یکی از همسایه ها رو خالی کرده و چیزی حدود ۱ملیون تومان خسارت به این بنده خدا زده ولی  یک چیزی که آقا دزده برده وجالب بود این بود که دزده ماست -شیر -کره که این بابا تو ماشین جا گذاشته بوده را هم برده وباعث تعجب همه شده یود که چقدراین دزده گشنه بوده خلاصه بعداز ۱۵الی ۲۰دقیقه که پلیس ۱۱۰اومد این بنده خدا همسایه ما بهش گفت جناب سرکار  چرا اینقدر  دیر اومدید پلیسه هم جواب قانع کننده ای به ما داد و گفت پدر جان رایانه کلانتری ما خرابه دیر میاد بالا برا همین یه ۷الی ۸ دقیقه ای طول می کشه تا ما پیام رو بگیریم وگرنه ما ۵دقیقه ای رسیدیم که دیگه همه ما همسایه ساکت شدیم وبه علامت تاسف سری تکان دادیم بعد که قضیه شهادت غلام رضا زوبونی رو براش تعریف کردیم ( محل ما تا محل شهادت غلام ۳ دقیقه راه است) او که قضیه خبر داشت گفت :این بسیجی عجب شهامتی داشته که با دزد های مسلح درگیر شده اکثر ما مامورها اگر ببینیم دزدی در حالت دزدی است به خود اجازه دخالت نمی دهیم تا بعدان از طریق ۱۱۰ پیگیری کنه . ومثالی برای ما زد از زبان آن مامور: چندوقت پیش دزدی را در حین سرقت با مشت زدم  وتا همین الان دارم خسارت به دولت و دزده می دم و نتوانستم این چند وقت گذشته قسطهای معوقه ی خودم را بدم

وقتی این دو پلیس رفتند به فکر فرو رفتم که ۱- این غلام رضا چی کار کرده که پلیس لب به تحسینش گشوده و از رشادتش می گوید ۲- اگه کمی عمقی فکر کنیم می بینیم پلیس یه کم مقصره وبقیه اش قانونه که از دزدها حمایت می کنه ۳-عجب آدمی رو عجب همکاری رو عجب رفیقی رو از دست دادیم که می خواست حداقل جلوی مسجد امنیت داشته باشه اما ..........

شما خودتونو بذارید جای من چی کار می کنید دزد دو هفته پیش بهترین دوست تو کشته باشه بعد تو خیابانها هم بقیشون بچرخن مردم رو داغ کنن  یعنی وافعا کسی نمیتونه جلوی آنها رو بگیره

 

 

+ نوشته شده در  86/02/23ساعت 2:14  توسط حسین   | 

خاطرات قبل از شهادت در هفته نامه یالثارات الحسین  

تو مسجد ((قدس)) مشغول وضو گرفتن بودیم که غلامرضا یکدفعه خندهاش گرفت.گفتم : چی شد؟ گفت: بابام امروز گیرداده بود که باید زن بگیری.گفتم: خوش به حالت با این بابات. کاش بابای من هم از ایشون یاد بگیره. یس امروز فردا شیرینی افتادیم دیگه! در حالی که مسلح یاهایش را میکشد گفت: نه بابا! خیلی اصرار کرد، حتی گفت اگه زن نگیری دیگه خونه راهت نمیدم.گفتم:نگران نشی! اتاق من بزرگه، واسه هر دومون جا هست.آستینهایش را یایین کشید و گفت: ازش چهل روز بهم وقت بده.فعلاٌ از بیخ گوشم گذشت.گفتم: مگه می خوای چله بگیری ؟ یعنی چی چهل روز وقت بده؟ گفت: بدو بدو!نماز شروع شد. ***

نماز ظهر و عصر را تو مسجد خرمشهر خوندیم. داشتیم بچه های کاروان را سوار اتوبوس ها می کردیم تا زود تر راه بیافتیم، یکدفعه یک پیر مرد گوشه پیراهن غلامرضا را گرفت و کشید. پول می خواست، می دانستم که غلامرضا دستش را رد نخواهد کرد.

فکرم درست بود. دستهایش را برد توی جیبش، اما جوری که بیرونشان آورددیدم که چیزی پیدا نکرد. رفتم کنارش و گفتم: «مسئول مالی حوزه بسیج» که نباید جیبش خالی باشد. گفت: نه جیب حوزه که همیشه پر است. ببینم چیزی داری که بهم قرض بدهی؟ گفتم: پول خرد ندارم. گفت: اشکال نداره. دست کردم توی جیبم و یک اسکناس هزار تومانی در آوردم، گرفتم طرفش و گفتم: بفرما. می دانستم که همه را به آن پیرمرد خواهد داد.. همین کار را هم کرد. ***

دوربین را روشن کردم و رفتم سراغ بچه های شورا، به غلامرضا که رسیدم گفتم: برادر زوبونی! شما به عنوان «مسئول طرح و برنامه و مالی حوزه» حرفی دارید که به یادگاری به ما بگویید؟ کمی از این تعارف های مرسوم جلوی دوربین کرد و آخرش هم گفت: این باره آخره که من می آیم جنوب. پرسیدم چطور؟ گفت: حالا دیگه. ***

چهارشنبه شب بود که تو مسجد قدس آمد کنارم و یک اسکناس هزار تومانی گذاشت تو جیب پیراهنم.گفتم بابت چیه؟ چرا اینقدر کم؟ خندید و گفت: سفر جنوب، داخل مسجد جامع ازت گرفتم. ببخشید که دیر شد. گفتم نگهدار برای شیرینی. گفت: شیرینی چی؟ گفتم: مهلتت تمام شده یادته؟ فردا چهل روزه تمومه. فقط خندید***

شب جمعه، مثل همیشه خودش را به دعای کمیل رساند. عجب حالی داشت با دعا. بهش حسودیم شد. تا حالا این طوری توی حس ندیده بودمش. بعد از دعا هم جعبه شیرینی خیراتی را دست گرفت و همه را خودش پخش کرد. با هم از در مسجد آمدیم بیرون که یکهو صدای جیغ و داد بلند شد. صدا از طرف دارو خانه بود. یکی دوتا صدای در هم و بر هم. داد می زد: دزد، دزد. غلامرضا سقلمه ای زد پهلویم و گفت: اونجا هستن نامردا! بدو! فکر کنم بهشون برسیم. قبل از اینکه مسیر انگشت غلامرضا را ببینم دو تا جوان را که کلاه پشمی را تا روی صورتشان کشیده بودند و می دویدند طرف چهارراه قدس تشخیص دادم. فاصله مان زیاد نبود. غلامرضا که دوید من هم از جا کنده شدم. با تمام توانم دویدم. توانستم خودم را برسانم جلوی راهشان. غلامرضا هم سرعتش را کم کرد تا از پشت سرشان در بیاید. توی دلم خوشحال بودم که این قدر تیز و فرز خودمان را به آنها رسانده ایم.نفهمیدم چطور شد که صدای بلندی میخکوبم کرد. صدای گلوله بود؛ دوتا. وقتی دیدم یکی از دزدها دستش را برد به کمرش، دلم هری ریخت پایین. چشمم را به دنبال غلامرضا گرداندم. حس کردم که همه دنیا را با چشمهام دور زدم. غلامرضا نبود؛ چرا، چرا! بود، اما پخش زمین. دویدم طرفش. پشت سرم صدای گاز شدید موتوری را که دور می شد، شنیدم. بالای سرش که رسیدم، داد زدم: یا حسین(ع)!
روی پیشونیش دوتا سوراخ باز شده بود. چند ثانیه بعد، بقیه بچه ها هم رسیدند.

فقط فریاد یا حسین(ع) و یا زهرا(س) می شنیدم. ***


شهید «غلامرضا زوبونی» دانشجوی سال آخر رشته حسابداری در دانشگاه آزاد اسلامی تهران شمال و عضو شورای بسیج این دانشگاه (در مسئولیت معاونت طرح و برنامه و مالی) شب جمعه، 23فروردین ماه سال جاری، در خیابان دریا، واقع در چهارراه سعادت آباد (جنب مسجد قدس) هنگام تعقیب سارقین مسلح، توسط یکی از آنان مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
غلامرضا زوبونی، 26ساله که از بسیجیان فعال شهرک قدس (پایگاه شهید حافظی) نیز بود هنگام انتقال به بیمارستان مدرس جان به جان آفرین تسلیم کرد و به شهادت رسید. پیکر پاک این بسیجی مخلص روز یکشنبه 26فروردین ماه در میان جمع کثیر تشییع کنندگان تا بهشت زهرای تهران بدرقه شد و در جوار مزار پاک شهید «عبدی» به خاک سپرده شد.

+ نوشته شده در  86/02/22ساعت 1:58  توسط حسین   | 

یادش بخیر روزی در دفتر مجله کوچه ها بودیم پای گوگل نشسته بودم که شهید زوبونی رسید. من اسمهای مختلفی رو سرچ می کردم یکباره به ذهنم رسید اسمه زوبونی رو سرچ کردم گوگل هیچی نشناخت به شهید زوبونی گفتم با این فامیلیت! گوگل ارور می ده خنده ای کرد ورفت . بعد از شهادتش تو گوگل می زنی زوبونی پنج شش صفحه باز می کنه و کلی عکساش میاد بالا

 روحش سرشار از زیبایی

عجب هجرتی کرد تا سالها و شاید قرنها در تاریخ خواهد ماند .

رضا خودت دوست داشتی این گونه بری ورفتی ولی جگر  دوستانت را سوزاندی

این رسم دوستی چندین ساله نبود کاش این گونه با تو گرم دوستی نمی شدیم.

+ نوشته شده در  86/02/22ساعت 1:52  توسط حسین   | 

قاتلان شهید زوبونی دستگیر شدند

این دو همان دو سارقی بودند که ۸ فقره دزدی مسلحانه از داروخانه ها و مطب پزشکان در شمال تهران انجام داده بودند

پدر شهید زوبونی ومردم شهرک غرب به همراه بسیجیان این منطقه با پر کردن استهشادی آن راتقدیم معاون قوه قضایی کردندودرخواست شد قصاص در محل شهادت انجام شود

+ نوشته شده در  86/02/22ساعت 1:34  توسط حسین   | 

+ نوشته شده در  86/02/14ساعت 20:26  توسط حسین   |